#مهتاب_پارت_1

بنام خدا

امروز روز خوبی برام بود تو یه یه آموزشگاه زبان استخدام شدم.اینجوری میتونستم حداقل روی پای خودم به ایستم .از کوچه تنگ رد شدم وبه کوچه شلوغ خودمون رسیدم کلید انداختم ودر رو باز کردم عزیز روی تخت نشسته بود وداشت صلوات میفرستاد .

-سلام عزیز جون

-سلام مادر خسته نباشی

-مرسی عزیز مامان کجاست؟

-کجا میخواستی باشه عزیزم کارگاه دیگه

مامانم یه کارگاه کوچیک داشت که اونجا هم خیاطی میکردهم به بقیه یاد میداد دستمو رو کنار حوض شستم وشیرینی وبه طرف عزیز گرفتم وگفتم : بفرمایید

-شیرینی واسه چیه مادر؟

-کار پیدا کردم عزیز تو یه آموزشگاه .اگه بدونی چقدر خوشحالم

-محیطش خوب هست مادر ؟

-آره عزیز آموزشگاه دخترونه است .آقایون اونجا نمیان.

-به سلامتی مادر از این جا که خیلی دور نیست ؟

-نه خیلی ولی خب اشکال نداره با اتوبوس میرم .

به داخل اومدم وبساط ناهار ودرست کردم میدونستم الان مامان خسته وکوفته میادخونه سبزی خوردن ها رو شستم وتو اون سبدهای قدیمی که عزیز عاشقشون بود ریختم .معمولا توی حیات غذا میخوردیم .عزیز بیرون غذا خوردن وخیلی دوست داره میگه مزه میده وخدایش هم خیلی مزه میداد روی اون تخت کنار حوض آب وبا اون حیات نم دار وشمعدونی های عزیز غذا خوردن عالمی داشت .

پیمان برادرم در رو بازکرد واومد داخل عزیز گفت : مادر تو نمیتونی یه بار مثل آدم بیای تو

romankadeh1.ir | @romankadeh1