#ضربه_نهایی_پارت_1


صدای بلند وشاد موسیقی محلی ازپشت در بسته ی اتاق به گوش می رسید وسرمه بی اهمیت به ان صدا در گوشه ی تخت خود مچاله
شده بود وبرنقطه ی نا معلومی خیره مانده بود .
افکارش به شدت پریشان بود واو نمی توانست ان را یک جا متمرکز کند .
سخت بود بپذیرد که پشت ان در بسته و درپایین ان پله های مارپیچ جشن نامزدی اوست وقرار است کمتر از یک ساعت دیگر به خواسته
ی مرد ناشناسی که اورا نمی شناخت وفقط از طریق پیام با او در ارتباط بود به صیغه ی مردی در بیاید که او را نمی شناسد ...
همه چیزبه طرز مشکوکی برایش گنگ ونامبهم بود...
مانند کابوسی که در پی خود بیداری نداشت
ذهن خسته وپریشانش هم اورا یاری نمی کرد تا به نتیجه ای برسد
با حلقه شدن اشک در چشمانش سریع چندین بار وپشت سرهم پلک زد تا ارایش صورتش برهم نریزد تا مجبور شود مجدادا زیر دست
ان ارایشگر پرچانه بنشیند واز محسنات ازدواج در سن کم بشنود!!!
کلمه ی ازدواج ، مانند ناقوسی در ذهنش به صدا درامد وتنها نتیجه ی ان پوزخندی بود که گوشه ی لب هایش را به سمت بالا متمایل
کرد
با لرزیدن گوشی در دست در هم چفت شده اش ، نگاهش را از دیوار گرفت وسریع به گوشی دستش دوخت
مانند هربار که اخیرا به گوشی اش پیام میامد قلبش در سینه لرزید
نفس حبس شده اش را مهار کرد وبه سختی با سرانگشت هایی که از شدت استرس یخ کرده بود وبی حس شده بود رمز گوشی اش را
وارد کرد وپیام را باز کرد ونگاهش روی ان جمله ی سه کلمه ای خیره ماند
-بازی شروع شد
همین سه کلمه ی کوتاه تبدیل به صاعقه ای شد که با بی رحمی برپیکر بی جانش کوبانده شد وبند بند وجودش از برق وشوک ناشی از
ان به لرزش درامد طوری که احساس می کرد تختی که زیرش قرار گرفته بود هم می لرزد !!

romankadeh1.ir | @romankadeh1