#کینه_عشق_پارت_2


با لباس های کهنه و مندرس کنار خیابون ایستاده بودم...سرمای سوز دار پاییزی تمام تنم رو می لرزوند...کنار خیابون منتظر یه تاکسی بودم...به شدت می لرزیدم و عصبی بودم از اینکه چرا تو این خیابون های خلوت بالای شهر هیچ ماشین مناسبی پیدا نمی شه که من رو به پایین ترین نقطه ی شهر برسونه...

در دل دعا می کردم:خدایا خواهش می کنم..دیگه نمی تونم..بسه..کافیه..التماس می کنم..یعنی پیدا کردن یه تاکسی تو این نقطه از شهر اینقدر سخته؟؟...تو افکار خودم غرق بودم که صدای لاستیک های پر جیغ ماشینی رو که جلوی پام به شدت ترمز کرد شنیدم...عصبی بودم و افکارم پاره شده بود..دختری شیک پوش و جذاب از ماشینی مدل بالا که حتی اسمش رو هم نمی دانستم پیاده شد...

رو بهش با نهایت خشمم داد زدم:چته؟؟...فکر کردی کی هستی با این ماشینت؟؟ خوبه بهم نزدی..روانی..

دختر ملایم و مجلسی خندید و گفت:تند نرو..تند نرو...بیا بالا کارت دارم..

در عرض یه ثانیه چشمام به اندازه ی چشمای وزغ گرد و گشاد شد...بعد اخم پررنگی چهره ام رو پوشوند و همون اخم لحنم رو خشن کرد:برای چی؟!

باز هم خندید و گفت:نترس بابا کاریت ندارم...فقط می خوام یه چیزی بهت بگم...سوار شو می رسونمت..

با همون اخم و جدیت ادامه دادم:خوب هر حرفی هست همین جا بزن..

آروم گفت:باشه...میشه سوار شی؟قول میدم حرکت نکنم...این دختر زیبا زیادی مشکوک بود با اون ماشینش...مستاصل بودم و از طرفی هم کنجکاو...یه دختر بالا شهری و پولدار چه سنمی با من بی قواره داشت...به دختر جوون که بیشتر از 20سال نداشت نگاه کردم و گفتم:قول بده از اینجا جنب نخوری...

لبخند زد...لبخندش شیرین و خواستنی بود...نمی دونم چی شد که من که به سایه ی خودم هم اطمینان نداشتم سوار ماشین اون غریبه ی جذاب شدم...

روی صندلی های چرم ماشین که گرم و راحت بود فرو رفتم و گرمای مطبوع ماشین رو به جون کشیدم..


romankadeh1.ir | @romankadeh1