#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_1

مقدمه:
سرنوشت بازی های زیادی برای ماانسان هادرنظر گرفته
این داستان هم داستان انتقام است
انتقامی که زندگیه چندنفرو زیر و رو میکنه
دختر عاشق این قصه هم وارد بازی بد سرنوشت میشه
بیگناه و بی خبر از همه جا ازش انتقام میگیرن! اونم انتقام چی!...
با بدی و انتقام شروع میشه ولی...


سعی کردم چشمامو باز کنم اما نمیتونستم آخه خیلی خوابم میومد! با هر جان کندنی که
بود بازشون کردم و خمیازه ی بلند بالایی کشیدم . ای وای که چقدر خستم . انگاری دیشب همراه
فرهاد کوه کندم . خواستم غلطی بزنم که با دردی که توی بدنم پیچید ناخوداگاه جیغ بلندی
کشیدم . با درد وبهت نگاهی به خودم و اطرافم کردم که...
ای واااای خدای من این امکان نداره!
با تمام وجودم جیغ کشیدم وهق هق کردم . اون حیوونی که کنارم خوابیده بود با وحشت
از خواب پرید و یا دیدن من هراسان نیم خیز شد وبه من زل زد..
میون هق هق با ناباوری فریاد زدم:
_چیکار کردی بامن عوضی؟چرا؟ چرا من؟ای خدااااا
به خودش اومد و سعی کرد نزدیکم بشه که با جیغ بنفش من عقب کشید.
_هانا تورو خدا گریه نکن . یه لحظه گریه نکن


_خفه شو .خفه شو عوضی . چرا من آخه نامرد؟چطور دلت اومد این کارو بامن بکنی؟
بادستام به سروصورت خودم میکوبیدم . سعی می کرد دستامو بگیره که با ناخن هام سرو

romankadeh1.ir | @romankadeh1