#خانم_پرستار_پارت_1


آب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم و چشمم را به در آهنی مشکی و بزرگ عمارت دوختم...
نگاهی به آسمان انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
ـ خدایا... فرق بین بنده هات رو می بینی؟ من رو از آلونک 12متری بیرون می اندازن و اون وقت اینا... هی!
بعد از اندکی تعلل ، زنگ عمارت را به صدا در آوردم.
ــ بفرمایید؟
- سلام، برای استخدام پرستاری اومدم.
بدون حرف اضافه در با صدای تیک، باز شد.
وارد عمارت شدم.
ــ آ... عجب باغ بـــــــزگــیه! خوش به حالشون...
با ذهنی مشغول راه شنی را طی کردم، حقیقتا به هن هن افتادم.
زیر لب غر زدم:
ــ اوف، این خودش به تنهایی یه خیابون راهه که!
بعد از ده دقیقه پیاده رود به در ورودی رسیدم.
به محض ورود حس کردم یک سطل آب یخ بر تنم خالی شد!
برای لحظه ایی نفس کشیدن را فراموش کردم!
با صدای خنده ریز چند بچه به عقب برگشتم.
صدای خنده متعلق به دو دختر ۵-۶ساله تقریبا شبیه هم که فکر کنم دو قلو هستن و دوتا پسر 8-7ساله بود.
صدای پر تحکّمی در سالن بزرگ عمارت پیچید:
ــ بچه ها این چه کاریه؟ اصلا کی کمکتون کرده؟ ]خطاب به یکی از پسر ها ادامه داد[علی، کار تو بوده؟
که سه گرمه هایش به شدت در هم بود!
ِ
با ترس به عقب برگشتم، یک زن مسن حدودای 80-70سال
با دیدن عصای دستش یاد پیرزن بد اخلاق فیلم تولد دیگر افتادم/:

romankadeh1.ir | @romankadeh1