#خانه_وحشت_پارت_1

ـ رویا

ساعت ۸ صبحه،خیلی خستم،به تابلوی سبزکنارجاده نگاه کردم،ساری۲۰km .

_اوووففف بلاخره رسیدیم

نگاهی به دختراکردم،هردوخواب بودن،تمام راهو خودم رانندگی کردم،الانم واقعاخوابم میاد.امیدوارم یه رستوران این نزدیکاباشه که بتونم استراحت کنم.دختراروصدازدم.

_تران،شیدا،بیدار شین داریم میرسیم.

ترانه دستاشوکشیدوبه اطراف نگاه کرد.باذوق دوتادستشو به هم زدو گفت:

_وای خدایااینجابهشته؟چقدرقشنگه،وای رویاببین چقدرهمه جاقشنگه

میدونستم ترانه اولین باره میادشمال،دلم میخواست ازاول جاده بیدارش کنم تا همه جاروببینه ولی میدونستم خستست وازدیشب استرس داشت

ـ روزای تعطیل انقدرهمه جامیگردونمت تا قشنگی این بهشتو ببینی

مهدیس که باصدای مابیدارشدشروع کردبه غرزدن

ـ چه خبره اول صبحی؟بزارین بخوابم دیگه،اه

ـ باشه توبخواب،منم که ۴ ساعته دارم رانندگی میکنم هیچ

ترانه که تازه متوجه خستگی من شدبانگاه مظلومش گفت

romankadeh1.ir | @romankadeh1