#خان_پارت_1


اسلحه روی دوشم وارد خونه شدم.
گلبانو با روی خوش به استقبالم اومد:
-سلام آقا. خیلی خیلی خوش اومدین. چه زود برگشتین!
هوفی کشیدم و جواب دادم:
-نتونستم خوب شکار کنم. یکمم بیحوصله بودم ترجیح دادم برگردم. بابا کجاست؟
به اتاقهای طبقهی بالا اشاره کرد:
-حالش خوب نیست. خاتون دور از جون مثل مرغ پرکنده بال بال میزنه. دکترا
جواب کردن. گفتن باید ببریمشون شفاخونه ولی آقا راضی نمیشن. خاتون هم
عصبی شدن، منتهی کاری از دستشون برنمیاد.
کلافه شده بودم؛ هر روز به محض ورودم به خونه باید لیست مشکلات رو
میشنیدم! خاتون معتقد بود چون قراره جانشین بابا و خان روستا بشم، باید از زیر
و درشت مشکلات مطلع شم.
نمیدونست شنیدن این اراجیف چقدر اذیتم میکنه.
پوتینهامو از پام در آوردم و جلوی در ورودی انداختم. کمر صاف کردم و از
گلبانو که با چشمهای سبز و کشیدهش خیره خیره نگاهم میکرد، پرسیدم:
-سحر کجاست؟
-اتاقشون. گفتن مهمون دارن کسی مزاحمشون نشه.
ابروهام بالا پریدند:
-مهمون؟ کی؟ از دوستاشه یا مادر و خواهرش اومدن؟
از سر ندونستن شونههاشو بالا انداخت:
-نمیدونم والا. من ندیدم کسی بر بیاد خونه. فکر کنم وقتی تو مطبخ داشتم غذا

romankadeh1.ir | @romankadeh1