#جنون_انتقام_پارت_1

فاصله بین عشق ونفرت آنقدراندک است که خودانسان هم گاهی بین این دوحس شک میکند که عاشق است یا متنفرودراین میان تنهاقلب است که عشق را

میشناسدونفرت راکم رنگ میکندوعقل راتسلیم خودمی گرداندبه امیداینکه تمام نفرتها روزی به عشق تبدیل شود.

به نام خدای عشق

باصدای مامان ازخواب بیدار شدم.

مامان:آرام دخترم بیدارشو،دیرت شد.

چشمام روبازکردمونگاهی به ساعت روبروی تختم انداختم وایییییییییی....ساعت هفت ونیم رونشون می داد.-اوه اوه اوه.....دیرم شد.خدایا باز خواب موندم ساعت هشت ونیم کلاس دارم.

مثل جت ازروی تخت بلند شدم وپریدم توسرویس ودست وصورتم رو شستم،بعدرفتم جلوی میزآیینه که توی اتاقم بودوموهاموشونه زدم وپشت سرم باکلیپس

بستم..موهام خیلی بلند نیست تقریباتاروی آرنج دستم میرسه،رنگ خرمایی قشنگی داره بارگه های طلایی وخیلی هم صاؾ ولخته،کلا موهامو خیلی دوست

دارم.چشمام درشت وکشیده به رنگ خاکستری وصورتی گردوگونه هایی برجسته وبینی خوش فرم ولبهای متناسب،پوستم سفیده و در کل ترکیب صورتم

بدنیست یک دختر معمولیم باصورتی طبیعی بدون عمل.

ضدآفتاب زدم ومدادی توی چشمم کشیدم ورژصورتی روی لبم زدم کارم که تمام شد برای خودم تو آینه یک بوس فرستادم و سریع لباس پوشیدم.یک مانتوپاییزه

ی طوسی باشلوارلی ذؼالی و مقنعه مشکی،کوله ام رو انداختم وازاتاق بیرون اومدم، خونه ما یک خونه شصت متریه که تومنطقه پایین شهرقرارداره.یک حیاط

نقلی کوچک ویک ساختمان مسکونی که بزور فکر کنم پنجاه متر می شد.پذیرایی کوچکی که با یک ردیؾ کابینت از آشپزخونه جداشده انتهای پذیرایی یک

راهرو که دوخواب کوچک ویک سرویس حمام ودستشویی روبروی اتاق هاقرارداره،یکی ازاتاق ها واسه منه واون یکی اتاق واسه مامان وباباست،یک دست

مبل راحتی توی پذیرایی وروبروش یک تلویزیون،آشپزخونه هم کوچک ونقلیه،من عاشق خونمونم چون با تمام کوچکیش پراز صفا صمیمیت ومحبت

وعشقه،عشقی که بین پدرومادرومنه،پدر و مادرم من رو خیلی دوست دارن اینو از توجه ها و محبتهاشون میفهمم....(خوب تک فرزندم دیگه)

باصدای مامان به خودم اومدم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1