#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_1


چای مینوشم با طعم گذشته و یاد اوست که “هر از گاهی” مرا به خلسه آن حضور سبز میبرد.

در تراس باز میشود و عطر یغماست که میپیچد لا به لای سردیم.

کنارم مینشیند.با لبخند نگاهم میکند.طعم ل*ذ*ت میدهد چشمانش! نمیتوانم آنگونه که میخواهد نگاهش کنم اما تمام تلاشم را میکنم.سعی میکنم که نگاهم طعم عادت ندهد!

- خانومی سرده!

لبخند بی جانی تحویلش میدهم میخواهم کنار بزنم این جمله تکراری را رهام تابه حال به من نگفته بود خانومی” گفته بود؟ :

- نه .خوبه.هوا خوبه!

سوییشرتش را درمیاورد.رو به رویم میایستد و با همان نگاهی که در این دو سال بیش از حد مهربان بوده پهن میکند روی شانه های کوچکم!

- مرسی.

جوابم باز همان لبخندهای تمام نشد نیست! سرم را به پشتی صندلی فلزی تکیه میدهم .نگاهش میکنم! او هم آرام مینشیند و نگاه میسپارد به چشمان بلا تکلیفم! بی مقدمه و بی فکر میگویم:

- گاهی فکر میکنم چطور خسته نمیشی از من و این همه دیوونگی؟ چرا این لبخند از صورتت پاک نمیشه؟ گریه میکنم لبخند میزنی.کلافت میکنم لبخند میزنی.بدقلقی میکنم لبخند میزنی.حتی وقتی نباید، میخندی.

لبخندش عمیق تر میشود.میخواهد دستانم را بگیرد اما پشیمان میشود.

- اولا که وظیفمه.همه چیز وظیفمه! در ضمن.

سرش را نزدیک تر میاورد و آرامتر میگوید:

- نگار دیگه تکرار نمیشه.بد خلقیاتم برای من تازگی داره.کلافگی هاتو دوست دارم.حتی زمانی که دوست داری تنها باشی و من پیلت میشم.هرچیزی که متعلق به تو باشه برای من دوست داشتنیه!

دلم یک ریزش در سمت چپ س*ی*ن*ه ام میخواست اما.نریخت چیزی.تنها حس شیرین تمجید از گند بودنهایم زیر زبانم رفت .همین!

- معنی همه چیزو میفهمم جز این وظیفه رو.

لبخندش کمرنگ میشود.دستی به صورتش میکشد:

- وظیفه، وظیفست دیگه.معنی نمیخواد!

پاپیچش نمیشوم.به آسمان خیره میمانم.آرام میگوید:

- نگارم ! هنوز نمیخوای یه فکر جدی بکنی ؟ مامانم جدیدا خیلی پیله میکنه! ما یکسال و خورده ایه که نامزدیم.پس کی قراره مثه همه زندگی کنیم؟

چگونه میتوانم بگویم از همینگونه زندگی و همین صمیمیت اندک و همین دیدارهای کوتاه راضیم؟ چگونه بگویم هنوز هم رهام زندست در قلبم و تو تمام این مدت فقط جایگاه یغما را به “محرم خوبم” ارتقا داده ای.همین!

romankadeh1.ir | @romankadeh1