#این_مرد_ویران_است_پارت_1



((به نام او...))

ماتیکم را بر می دارد،به شیشه ی اتاقم می کوبد.ماتیک سبک است،در حد چند گرم؛ اما قدرت خشم او از

ماتیک یک سنگ آهن سنگین می سازد و محکم به شیشه برخورد می کند و شیشه ترک برمی دارد.سام عصبانی است؛آن قدر عصبانی که دوست دارد مرا مانند زال به قله ی قاف بفرستد ؛ اما میداند،مانند سام پهلوان،پشیمان می شود و آخِر برای بازگرداندنم آسمان و زمین را بهم می ریزد...

صدای برخورد مفصل هایش را می شنوم؛فراتر از تصورم،عصبانی است. چشم های سرخ شده اش را در نگاهم دوخته است..چشم هایش طوفانی اند.دندان هایش را روی هم می ساید.دوست دارد فریاد بکشد،می‌دانم!.اما فریاد نمی کشد!لال است؛لالش کرده ام،صدایش را بریده ام!و شاید بریده ایم...از خشم می لرزد !

نفس های داغ و محکمش،مانند سیلی بر صورتم می نشینند و خبر از آتشفشان درونش می دهد. با آن همه حرص و خشمش،چشم می بندد و روی تخت سقوط می کند.سرش را روی ساعد اهرم شده رویزانویش،می گذارد.شانه های استوارش بالا و پائین می شوند.ژست تخریب شده اش،اشک هر کسی را در می آورد...این مرد ویران است!صدایش آرام است؛مانند همیشه آرام با من برخورد می کند:

- جایی میری؟

و من مانند همیشه بی ادبم،گستاخم! آدامسم را می ترکانم و می گویم:

- ربطی بهت نداره ها.

دیگر آه نمی کشد؛خیلی وقت است،شاید پنج سالی است دیگر آه نمی‌کشد.شهلا می گوید:

-این بنده خدا دیگه نفس هم به زور می کشه،چه برسه به اینکه بخواد از ته دل واسه تو آه بکشه...

کاری به شهلا ندارم.شهلاهر چه شود،طرف سام است.تا مرا می بیند اشکش به راه می شود و با آه و ناله می گوید:

- چرا تو انقدرچشم سفیدی؟

برایم مهم نیست که سام چطور شخصیتی دارد یا من چشم سفیدم و شهلا همیشه مدافع سامان است. اینها، هیچ کدامشان برایم ذره ای اهمیت ندارد.سام از مستقیم به چشمانم نگاه کردن،ابایی ندارد.شاید برای او هم مهم نیست که من هیچ ارزشی برایش قائل نمی شوم:

- می خوای برسونمت؟

دوباره آدامسم را می ترکانم و می گویم:

-آژانس رو گذاشتن واسه همین موقع ها.

سام چیزی نمی گوید.جلو می آید و بدون اینکه مجال واکنشی به من دهد شالم را جلو می کشد. هیچ وقت صورتم را نمی بوسد، حتی بغلم نمی‌گیرد.فقط گاهی موهایم را بو می کشد.حتی به صورتم هم دست نمی زند،فقط موهایم را بو می کشد.از لج با او،قبل تر ها،تا دو هفته حمام نمی‌رفتم.دیوانه‌اش‌کردم.همانعادتش را هم از دست داد و دیگر موهایم را هم بو نکشید.فقط نگاه... اگر به من بود که چشم هایش راهم از جا در می آوردم تا دیگر با آن نگاه نافذش به من نگاه نکند. سریع از فکر بیرون می آیم ودستشرا پس می‌زنم و با خشم می گویم:

- عقب یا جلو بردن شال من وظیفه ی تو نیست.

romankadeh1.ir | @romankadeh1