#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_1

هیچ وقت دلم ه*و*س نوشتن روزمرگى هايم را نكرد و نداشت چرا كه چيز جالبى در روزها و ماه ها و سال هاى زندگى ام رخ نداده بود هر آنچه كه بود مزه اى جز تلخى و يا گس نداشت من همه زندگى ام مملو از آنچه بود كه نبايد ميبود و تكرار و ثبتش چه سودى داشت جز تشديد احساس درد در تك تك سلول هاى مغرم...

ولى گاهى به جايى از زندگى ميرسى كه احساس ميكنى نياز دارى هر چه كه جرات به زبان آوردنش براى احدى را ندارى جايى بازگو كنى ،بنويسى بايد حداقل كاغد و قلم بدانند آنچه كه ديگران و آينه از تو ديده اند و ميشناسند تو نيستى بايد خودت را جايى ثبت كنى ، شايد مديون اين منِ دروغين از خود ساخته بمانى بايد اعتراف كنى ...

و من امروزها عجيب دلم ه*و*س نگاشتن ثانيه به ثانيه اى كه بر من ميگذرد را دارم ، شايد زمانى،جايى، كسى بخواند خط خطى هاى دل دخترى كه هرگز خودش نبود...

******



اولين پك به سيگارم با لبخندى تلخ آغاز شد ياد اولين روز آشنايى در پارك ، بعدى ها را با مرور تك تك قرار هايمان ،آخرين پك هم با لبخندى تلخ تر با بغضى سنگين و قورت داده از يادآورى حرف آخرش:

_ هر تفريحى يك روز تموم ميشه يك تفريح بود كه تموم شد واسه جفتمون



من ٨ ماه تفريح پسرك تازه به دوران رسيده اى بودم كه شايد عاشقش نبودم اما همه باورِ همه تنهايي هايم بود و چه راحت با شروع يك تفريح جديد تر من را پس زد، تمام شد ! تمام ته مانده احساسم ، همين چند قطره اعتماد و باورم به دنيا و آدمهايش زير سايه اشكان به لجن تبديل شد آخرين پك را زده ام اين سيگار تنها يادگارى از پسرك تفريح طلب زندگى ام است اولين بار او سيگار كشيدن را يادم داد و باز دم معرفتش گرم كه حداقل يك مسكن براى زخم كاشته اش برايم تعبيه ديده بود ، از جايم بلند شدم ته مانده سيگار را زير پايم با تمام نفرتم له كردم ، اشكان دفترت را بستم تمام خاطرات و حتى اسمت را مثل همين سيگار زير پايم له كردم و تو بغضِ لعنتى ! با تواَم ! خيال دريا شدن نداشته باش حرام باشد قطره اشكى براى موجودى چون اشكان...

سوت زنان كليد را در قفل ميچرخانم و اين يعنى اعلام حضور براى عمه هميشه خسته و نالان ، وارد خانه كه شدم باز مثل هميشه بوى خوب غذا و برق عجيب وسايل خانه ، اين زن تنها دلخوشى اش حمالى در اين خانه اجاره ايست

وارد كه شدم صداى جيغش باز در مغرم فرو رفت

_صدبار گفتم با كفش نيا تو ذليل مرده



_باز افتادى به جون خونه و غر آخرشو گذاشتى واسه من !!؟؟؟؟

روبه رويم كه ايستاد باز نتوانست مهربان نباشد و مثل خودم بجنگد نگران دستش را روى پيشانى متورمم گذاشت و پرسيد

_ يلدا چى شده سرت باز با اون پسره احمق رفتى موتور سوارى؟ آخر سر يه روز اون بنگى تو رو به كشتن ميده .



و خدا ميدانست كه عمه پروين چه قدر از اشكان بيزار بود لبخند بى روحى زدم و در حالى كه روى كاناپه زوار در رفته ولو ميشدم برايش توضيح مختصرى دادم كه ميدانم تا چه حد خوشحال شد


romankadeh1.ir | @romankadeh1