#هیچکسان_(جلد_اول)_پارت_3


مسعود – همه دیگه...

- همه ینی کیا؟

مسعود –ینی همه ی خانواده بابات و مامانت و عمه و عمو و مخلفات.

-اوه...اوه...همون سه گزینه ی اول برای منصرف شدنم کافیه.

مسعود – تو به خاطر من بیا.باور کن کسی باهات کاری نداره.

- همین دیگه...وقتی می دونم کم محل میشم برای چی باید بیام؟

مسعود – گفتم که به خاطر من بیا.در ضمن اگه به من بود که دعوتت نمی کردم چون می دونم همه باهات خصومت دارن.اما پیشنهاد من نبود.

- پیشنهاد کی بود؟

مسعود – مهم نیست...تو بیا...به خاطر من.

- ( یه لحظه خندم گرفت : چقد عاشقانه گفتی...)

مسعود – خیلی بی جنبه ای...فقط یادت نره بیای! خدافظ.

- باشه...فعلا...

مسعود عمومه...منتها اختلاف سنی مون خیلی زیاد نیست.مادربزرگم سر پیری هم دست از کار و مجاهدت برنداشته.اما به نظرم این یه کارش خیلی خوب بود چون مسعود یکی از معدود افراد فامیله که با من خوبه.در واقع رفتارش توی فامیل نسبت به رفتاری که با من داره زمین تا آسمون فرق می کنه.توی فامیل همه مثه سگ ازش حساب می برن ... یه داد که بکشه همه ساکت میشن.به کسی رو نمیده... اما با من مثه همه ی دوستای دیگه م رفتار می کنه.فکر کنم این به خاطر باحال بودن بیش از حدم باشه...(شوخی کردم).یادم باشه یه بار دلیلشو ازش بپرسم.

- فک نکن الان کل مکالمه رو واست شرح میدم!

سورن – نمی خواد بابا...نشستی بیخ گوشم بلند بلند حرف می زنی...صدای مسعود هم که مثل یابو ئه.خودم همه رو شنیدم.

حالا به نظرت چه خبره؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1