#هیاهوی_دلدادگی_پارت_1


نبش قبر می کنم...
دلدادگی ای را که به سوی دلزدگی روانه است.
بغض می خرم و اشک هدیه میکنم...
بی رمق می شوم و شرم تحفه أم می شود...
دست می کشم بر؛ تب و تاب دلدادگی ای که هیاهویش بیشتر از قربان صدقه أش است...
صد حیف که گرد اتهام آهنگ جدایی می خواند؛ برای " تو...
برای" من...
برای این "هیاهوی دلدادگی..."

با صدای باز شدن در سرم را از روی پاهایم که درون شکم جمعشان کرده بودم برداشتم و به زن چادر به سر مقابلم چشم دوختم.
_پاشو باید بریم.
تکیه ام را از دیوار سرد سلول می گیرم و از جا بر می خیزم، دستی بر روسری ام می کشم و گره اش را محکم تر میکنم.
کاش آنقدر جرأت در خود داشتم که با همین دست هایم، راه نفس کشیدنم را سد می کردم.

romankadeh1.ir | @romankadeh1