#حریری_به_عطر_یاس_پارت_1


خلاصه:

داستان حریر داستانی از فاصله طبقاتی هاست ... و قضاوت های نادرست و اشتباه ... قضاوتهایی نشات گرفته از ظواهر ... ظواهری دروغین و جذاب که شاید روزانه در زندگی خیلی ها اتفاق بیفتد ... با حریر همره باشید....

زبانش را روی لب¬های خشکش کشید و نفسش را آرام و بی صدا بیرون داد. در افکار درهم و برهمش غرق بود که با نشستن دستی روی شانه¬اش از جا پرید و هینی کشید....

- باز که این جا نشستی. پاشو که کلاس شروع شد.

نگاه غمگینش را به چهره سرحال و شاداب مریم دوخت و گفت:

- امروز دو روزه که سر کلاساش نمیاد. یعنی چی شده؟

مریم کفری نفسش را بیرون داد و با صدایی که سعی در کنترل آن داشت گفت:

- وای حریر وای... آخه من به تو چی بگم دختر، این جا نشستی که چی بشه...ها؟ که شازده بعد دو روز از اون در لامصب بیاد تو... آخرش که چی؟ آخه اون اصلاً تو رو می بینه؟ اصلاً نمی¬فهممت...

دستان لرزان او را میان انگشتان سردش گرفت و با صدایی که بی¬شباهت به ناله نبود گفت:

- می¬دونم که دیوونه ¬شدم... می¬دونم که اینا همش حماقته... اما خب با این دل بیقرار که هیچی سرش نمی¬شه چی کار کنم... می دونم که اصلاً منو نمی¬بینه... اصلاً اون کجا و من کجا... اما خوب من به همین نگاه¬های دورادور هم راضیم...

مریم عصبی دستانش را از لا به لای انگشتان او بیرون کشید و گفت:

- بدبخت داری با خودت چی کار می کنی؟ ببین مثل میت شدی... انگشتات سرد و یخه... آخه این عشقه که تو داری... مردم هم عاشق می¬شن این خانم هم عاشق شده.... بابا دیوونه، چه جوری حالیت کنم اون تو رو...

میان کلامش دوید و گفت:

- تو رو خدا بسه مریم، هر چی بگی درسته، حقه اما چی کار کنم؟ نمی¬تونم... احساس می¬کنم قلبم بدون اون ضربان نداره... الان دو روزه کند می¬زنه... جون راه رفتن ندارم... من می¬دونم در حدش نیستم، می¬دونم که اون رو عرشه و من رو فرش... اما...

مریم با حرص نگاهش را از او گرفت و گفت:

- اصلاً به درک، مثل این که تو گوش...خَ... استغفرا...، آخه دختر خوب تو که همه چی رو می¬دونی و خودتم قبول داری چرا داری با خودت این جوری می‌کنی؟

حریر بی توجه به او از جا بلند شد و به سمت ورودی دانشگاه راه افتاد. مریم پشیمان از کلامی که به کار برده بود به دنبالش دوید و پنجه در بازویش انداخت و گفت:

romankadeh1.ir | @romankadeh1