#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_1


چشماشو باز کرد هوا هنوز روشن نشده بود گوشیشو از زیر بالشت در اورد ساعت بیست دقیقه به شش بودلبه ی تخت نشست چشماش که به تاریکی عادت کرد بلند شد و چراغو روشن کردبه پرهام نگاه کرد اروم خوابیده بود با یاداوری دیشب لبخند زدبالای سرش ایستاد هنوز کمرش درد میکرد خم شد و بوسیدش خوابش سنگین بود حتی تکونم نخورد باید دوش میگرفت

جلوی اینه که نشست موهاش هنوز خیس بود صدای بارون از پشت شیشه اتاق میومد هوا هنوز تاریک بود اگه تاریخ امروزو فراموش میکرد همین الان موهاشو میبافت ومیخزید زیر لحاف کنار پرهام تا ظهر میخوابید اما امروز روز خوابیدن نبودبا یاد اوری تاریخ امروز لبخند زد امروز روز خوبی بود حتی اگر دیشب فقط سه چهار ساعت خوابیده بودحتی بی خوابی دیشب هم از ذوق و استرس امروز بود

موهاشو اتو زده بود و بالای سرش بسته بودبا لبخند و دقت لاک قرمز زده بودبا لبخند و دقت بیشتری ارایش کرده بود بافت یشمی رنگ جدیدش را برای امروز نگه داشته بود

کیفشو برداشت اماده ی رفتن بودبه پرهام نگاه کرد هنوز خواب بوددوباره خم شد و نوک بینیشو بوسید با دیدن رد قرمز روی دماغش لبخند زد "خوبه بیدارشی میفهمی بوسیدمت"

در خونه رو بست بارون نم نم میباریدتوی شیشه ی رفلکس همسایه دوباره خودشو نگاه کرد همه چیز خوب بودلبخند زد اینبار عمیق ترامروز میل عجیبی به لبخند زدن داشتبا لبخند زیر لب ایه الکرسی خوند و بلندتر گفت"الهی به امید تو"



سرشو به شیشه بزرگ اتوبوس چسبوند سردی شیشه حس خوبی بهش میداد نگاشو از رد سر خوردن قطره های بارون رو شیشه گرفت و به ساعتش نگاه کرد هنوز وقت بود پیاده بشه و با تاکسی مثل یه دختر خوب بره دانشگاه اما امروز روز خیلی خوبی بود برای دختر بدی بودن

امروز بیست و سوم ابان است



جلوی در سیاه رنگ خانه ایستادشدت بارش بارون بیشتر شده بودشک نداشت موهای اتو کشیدش زیر بارون فر شدهاز جیب مخفی کیفش کلید خونه رو بیرون اورد به عروسک زشت اویزون شده نگاه کردهمان روز اول همراه کلید کف دستش گذاشته بود و گفته بود:کلید خونمونو باید داشته باشی دیگه سکرت موندنش باخودتاون روز -مون- چسبیده به خونه خیلی خوشحالش کرده بودچقد اون روز بالا و پایین پریده بود و بلند خندید بودعمر خونه دار شدنشون هنوز پنج ماه هم نرسیده بود

romankadeh1.ir | @romankadeh1