#هر_دو_باختیم__پارت_1

تنها کارایی اوردید همینا هستن؟

پسره با سر خوشی لبخندی زد: بله.

یه نگاه دیگه به نقشه های ابتدایی پسر انداختم: یعنی بهترین کارتون همینا بود؟

- بله.. پدرم یه نمونش رو به دوستش نشون داده بود.. اونم واقعا از نقشه ها خوشش اومد ولی من دلم می خواست مستقل باشم برای همین خودم دنبال کار گشتم.

خیلی سعی کردم جلوی پوز خند خودمو بگیرم.. به هر بدبختی بود خندمو کنترل کردم و با جدیت رو به پسر گفتم: باشه ممنون از این که اومدید.. حالا اگه لازم شد باهاتون تماس می گیریم.

از جاش بلند شد و با یه لبخند پت و پهن گفت: همکاری با شما باعث افتخارمه..

" بایدم باعث افتخارت باشه... اخه اینا چیه کشیدی؟

لبخندی زدم و گفتم: البته اگه همکاری در کار باشه!

لبخند پسر جمع شد.. حال کردم.خوب زدم تو پوزش.

قبل از این که کاملا خارج بشه گوشی رو برداشتم و از الهام خواستم بیاد دفترم.

الهام- این پسره چرا انقدر پکر اومد بیرون؟

از حرص دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم: حداقل اون قبلیا ادعا هم داشتن توهم نداشتن که از همین الان خودشونو همکار بدونن.

الهام زد زیر خنده و گفت: خدایی همچین ادعایی داشت.

romankadeh1.ir | @romankadeh1