#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_1

پسره نگاه دقیقی به ظاهرم انداخت

زل زده بودم توی چشماش

هر سه تاشون هیکلی و خوشکل و خوشتیپ بودند

سنگینی نگاه یکیشون باعث شد چشم از بقیه بگیرم

_چه پسر ریزی..

اخمی روی پیشونیم نشست...

جوابی بهش ندادم و از جلوشون رد شدم و به سمت خروجی دانشگاه رفتم

بعد برداشتن دوچرخم

به سمت مغازه حرکت کردم

به محض رسیدنم به خشک شویی

هنوز از دوچرخه پیاده نشده بودم که عمو رحمت بیرون دوید و کاور لباس به سمتم گرفت_بیا پسرم سریع این ببر به ادرسی ک روی کاغذه بدو

نگاهی ب ادرس انداختم

آه باز باید تا اون سر شهر برم

پاهام دیگ توان نداشت

یه ناچار لباس گرفتم و توی صندوق گذاشتم و حرکت کردم

بعد نیم ساعت به مقصد رسیدم

جلوی یه عمارت خیلی خوشکل ایستادم

نگاهم به عمارت افتاد

خونه پدریم هم مثل این عمارت بود

اگر عموم درحقم نامردی نمیکرد الان لای پر قو بزرگ شده بودم بجای

این زندگی...

آه

زنگ در رو زد

romankadeh1.ir | @romankadeh1