#همسفر_گریز_پارت_1


(کلمه هایی درطول داستان ستاره دار هستن که چندخط بعد معنیشون گفته شده)

در حیاط را که بست، دست برد زیر چانه و مقنعه را از سرش برداشت.

صدای ساز از زیر زمین که یک سالی بود تبدیل به پاتوق هنری بچه ها شده بود می آمد.

کلافه از پله ها بالا رفت. انقدر گرمش بود که به بوی خوش شیرینی که در راهرو پیچیده بود هم توجه نکرد. پشت در ایستاد و چند بار زنگ زد. همانطور که منتظر بود، دکمه های مانتو را باز کرد و فکر کرد م*س*تقیم برود سراغ بطری آب خنک داخل یخچال. انتظارش که طولانی شد، کیفش را از شانه برداشت و به دنبال کلید گشت. در باز شد و شکوفه با لبخند گفت " شربت لیمو توی یخچال آماده س!"

نفس وارد شد.

- چرا درو باز نمیکنی؟!

- داشتم با تلفن صحبت می کردم.

نفس کیف و مقنعه را روی مبل رها کرد وبه آشپزخانه رفت.

از همان جا گفت: نوید نیست؟

- پایینه... انتخاب واحد کردی؟

صبر کرد تا نفس بیرون آمد و روی مبل جلوی باد خنک کولر لم داد.

- آره... با هر بدبختی بود بیست واحد گرفتم.

- اگه گرسنه ای بلند شو لباستو عوض کن، بیا با من ناهار بخور؛ اگه نه صبر کن نوید بیاد.

نفس بلند شد.

- میل ندارم.میرم دوش بگیرم...امروزم زود میری؟

شکوفه از آشپزخانه گفت: آره.

نفس کنار در آشپزخانه ایستاد.

- مامان؟!

شکوفه بدون اینکه برگردد، جواب داد: بله؟

نفس مردد گفت: نویدو راضی کردی؟!

- باهاش حرف زدم...

با بشقاب غذا، پشت میز چهار نفره نشست. نفس منتظر نگاهش می کرد. نمکدان را برداشت و روی غذا پاشید؛ حرکتی که وقتی کلافه یا عصبی بود میکرد. اخمهای نفس در هم رفت.

- اصلن مگه من بچه ام که نیازی به اجازه ی نوید داشته باشم؟!

شکوفه نگاهش کرد.

- بچه نیستی ... ولی نوید احساس مسئولیت میکنه... حق هم داره. بالاخره...

نفس میان حرفش پرید.

- پس نوید شما رو راضی کرده!

شکوفه با محبت گفت: عزیزم... من می فهمم تو بزرگ شدی. بهت اطمینان دارم... نوید هم اگه مخالفت میکنه به خاطر نگرانیشه... جامعه خرابه... اون الان خودشو مسئول خانواده میدونه... باید شرایطو درک کنی.

نفس قدمی عقب رفت.

- اصلن چرا اجازه دادی برم دانشگاه؟! نوید نگفت ممکنه توی دانشگاه یا توی راه مشکلی برام پیش بیاد؟! نگفت ممکنه تصادف کنم؟ یا منو بدزدن؟ یا گول بخورم؟ همه ی حرفاتون تکراریه... همه شم یه معنی میده؛ منو بچه میدونید... ازش بدم میاد...

شکوفه با ملامت گفت: نفس!

نفس عصبی به طرف حمام رفت و بلند گفت: آره... ازش بدم میاد...

شکوفه کف دستش را به پیشانی گذاشت و خیره به بشقاب، سر تکان داد. عادت داشت حرفهای بی پرده و از روی احساس دخترش را بشنود. به قول آرمِن، نفس یک امپرسیونیست واقعی بود! هر چند درست متوجه مفهومش نمیشد اما هر بار نفس احساسش را بروز می داد، آرمن می خندید و همین را می گفت.

نوید پسر دگم و سخت گیری نبود ولی درباره ی نفس محتاطانه عمل می کرد. شکوفه همه ی حساسیت و احتیاط نوید را نتیجه ی علاقه اش به نفس می دانست ولی نفس فقط بیست سال داشت و کوچکترین مخالفت نوید و مادرش را محدودیت و بچه فرض کردن می شمرد.

romankadeh1.ir | @romankadeh1