#هلاک_و_هستی_پارت_1


صدای آژیر آمبولانس گوشهایش را می آزرد. با هر تکانی که می خورد، احساس درد و سوزش تا مغز استخوانش اثر می کرد و تا سر حد مرگ رنجش می داد. دیگر چیزی نفهمید. راحت شد. شاید مرده بود، چه بهتر! اما رنجهای زندگی و دردهای توانفرسای تقدیرش هنوز به پایان نرسیده بود.

دوباره صدای هیاهو به گوشش رسید. هیاهویی که با صداهای ناشناخته همراه بود. احساس خفگی می کرد. نمی توانست خوب نفس بکشد. می خواست دستهایش را بلند کند و صورتش را از آن همه داغی و پوشش رها سازد، اما احساس کرد قادر به هیچ حرکتی نیست.

صدایش می زدند. نامش را تکرار می کردند و می گفتند: «گیتی! گیتی خانوم! حالت خوبه؟ اگه صدای منو می شنوی، سرت رو تکون بده!» و این کلام با صداهای گوناگون تکرار می شد. می شنید، اما قادر به هیچ گونه واکنشی نبود. نجواها و سخنها همچنان آزارش می دادند: «به هوش اومده! بهتره به بخش منتقلش کنیم!»

«ببینم، نفهمیدی موضوع چی بوده؟ خودسوزی کرده؟»

«نمی دونم! دکتر چیزی بروز نداد، اما وسعت سوختگی و عمقش وحشتناکه!»

«زنده می مونه؟ امیدی به زنده موندنش هست؟»

«چی بگم والله! خدا نجاتش بده، طفلی هنوز جوونه!»


romankadeh1.ir | @romankadeh1