#گوتن_پارت_1



بسم حق

نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه اول و آخر هر چیزی سخته، بعدش میفته روی روال.

همه چی از اون دانشگاه لعنتی شروع شد. همیشه بهترین و بدترین اتفاقا وقتی میفته که آدم فکرشو نمی کنه. حتی فکرشم نمی کردم این همه درس خوندنم واسه قبول شدنم تو دانشگاهی که آرزوشو داشتم، یه روز بشه بلای جونم. یا بر عکس.

یادش بخیر، وقتی فهمیدم قبول شدم چقدر خوشحال بودم. نمی دونم اسمشو بذارم خوب یا بد ولی هرچی که بود باعث شد مسیر زندگی من به کل عوض شه.

اتفاق ناخونده ای که دوون دوون پا گذاشت توی زندگیمو منو تو گرداب خودش چرخوند... چرخوند و چرخوند.

باصدای نفس نفس گفتن آرشان به خودم اومدم. ضربان قلبم شدت گرفت. سریع با دستپاچگی دفترخاطراتمو بستم و گذاشتم تو کوله پشتیم. اشکای روی صورتم رو با آستین مانتوم پاک کردم و بیشتر تو خودم مچاله شدم.

کل باغ رو روسرش گذاشته بود و دنبال من می گشت. عمرا اگه ازینجا بیرون بیا باشم! اینجا رو تازه پیدا کردم. پناهگاه امن منه.

جایی که دور ازو هر موجود جانداری می تونم آورم بقچه ی درد دلامو باز کنم. دونه دونه اشکام، دردام، حرفام رو بشمرم و چند خطی بنویسم.

قلبم آروم نمی شد. گرومب گرومبش طوری بود که انگار تو دهنم ضربان می زنه. نفسم رو آروم رها کردم و چشمام رو بستم. جلوم رو چند تا بوته شمشاد بزرگ پوشونده بود که باعث می شد کسی نتونه پشت اینجا رو ببینه. از طرفی فضای باغ انقد بزرگ بود که فکر نمی کردم بتونه اینجا پیدام کنه. باز صداشو شنیدم:

- نفس به خدا اگه گیرت بیارم... خودت می دونی بعدش چی می شه! پس بیا بیرون قبل از اینکه خودم پیدات کنم!

رگ پیشونیم برجسته شد. می خواستم بلند داد بزنم:


romankadeh1.ir | @romankadeh1