#غرور_عاشقان_پارت_2

((چقدر خوشكله مثل خودت ، رنگ موها، چشم هاي مشكي ، نگاه كن لپها و لبهايش مثل خودت سرخ سرخ خوش به حالت دختر تو بزرگ شوي چه...)) صداي مادر از ته باغ به گوشم رسيد (پري پري جان بيا دختر مزاحم خانم نشو)

و فرانك دستي به موهايم كه مادر هميشه با حوصله آنها را مي بافت كشيد و آهسته گفت((خوش به حال كسي كه با تو ازدواج كند))و من دور از دنياي ناشناخته و بدون هيچ فكري جزء بازي هاي بچه گانه به سوي مادرم

(( پرك من . دختر خوشكلم الهي قربان اين چشمهاي درشت خوشرنگت بشوم مادر)) خودم را در آغوش مادر ي مهربان و زحمتكش كه چندين سال عمرش را در خانه دكتر به خدمتكاري گذرانده بود انداختم مادر موهايم را نوازش كرد و باز خودم را برايش لوس

شب خانم بزرگ مادرم را صدا زد من همراهش رفتم وارد سالن پذيرايي شديم با اينكه بارها به آنجا رفته بودم ولي هنوز برايم تازگي داشت ...



تابلوهاي نقاشي و آينه هاي قدي كتابخانه ، مبلمان و فرشها. ولي من هميشه عاشق مجسمه ها بودم عروسكي كه لباس هندي به تن داشت و آهنگ مي زد و مي رقصيد ، هميشه نظرم را جلب مي

به عروسك خيره شده بودم ولي حرفهاي خانم بزرگ را ميشنيدم

گوش كن كوكب باز فردا صبح مي روي بازار بزرگ، خشكبار ، آجيل چه مي دانم ليست گرفتم. روي ميز است همه را به همان مقدار كه نوشتم تهيه مي كني . بعد پاك مي كني و بعد هم بسته بندي ، متوجه

(( چشم خان بزرگ، خير است؟))


romankadeh1.ir | @romankadeh1