#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_1


سریع بندای کفشم رو بستم.به محض اینکه سرم روبالا آوردم سارا دستم رو گرفت ومی دوید. معلوم نبود واسه چی انقدر عجله داره؟ عصبانی شدم دستمو از دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:

- سارا معلوم هست تو چته؟ می خوای زود برسیم که چی بشه؟ بخدا همش حرف های تکرایه. همش بازار گرمی. آخه اگه یه استاد واقعا خوب باشه که نمیاد همایش بذاره تا واسه کلاس کنکورش شاگرد جمع کنه؟ هان؟ نه تو بگو ...

سارا: وقتی نمی دونی تو اون همایش چه خبره بیخود نمی خواد غربزنی. این با بقیه جاها فرق داره.

ولبخندی مرموذی زد.

- مثلا چه فرقی؟

سارا: بیا حالا خودت میفهمی ...

سوار ماشین خواهر سارا که اسمش سولماز بود شدیم. بخاطر ترافیک یکم طول کشید تا برسیم. وارد سالن که شدیم جمعیت زیادی از دخترا نشسته بودن. قیافه شون به همه چی می خورد بجز کنکوری ... بیشتر احساس کردم اومدم سالن مد تا همایش دیفرانسیل ...

دنبال یه جا واسه نشستن می گشتیم که گوشیم زنگ خورد. اسم آنیتا افتاده بود. گوشی رو برداشتم که جیغش گوشم رو کرکرد.


romankadeh1.ir | @romankadeh1