#عشقی_برای_کشتن_پارت_3

دفتردار:بله! هی میشنیدم اون مردی که همراش بود صداش میزد رز..رز.... خوب اونارو یادمه چون سفارشای عجیب و غریبی میدادن.
سهیل:اون دختره رز میاد اینجا؟. _:هر از گاهی میاد...سه شنبه ها که دائم میاد.
شاهین:امروز سه شنبست!...چه شانسی...انگار خدا هم داره کمکمون میکنه.
سهیل:پس صبر میکنیم تا بیاد. نشستن و به دفترداره سپردن که اگر اون دخترو دید بهشون اشاره بزنه. یک ساعت بعد رز اومدو دفتر دار هم اشاره زد. شاهین:اومد!اومد.
سهیل:کو؟ اونه؟. شاهین:آره! فکرشونمیکردم اینقدر خوشگل باشه.
سهیل:از کجا معلوم؟ شاید با پول شوهر خواهر ما داره میخوره و میخوابه؟ از اینجور آدما هیچی بعید نیست. شاهین:موافقم!.
سهیل:میگم من برم جلو ببینم چجور آدمیه. شاهین:نه!.

سهیل به شاهین گو ش نداد و با یه لبخند رفت سمت رزو گفت:میشه اینجا بشینم؟. رز:چرا؟. سهیل شاهین رو دید که سریع از رستوران رفت بیرون. بدون هیچ حرفی نشست روبه روی رز. رز:چرا نشستی آقا؟ بازم جا هست.
سهیل:خوب من...با خود شما کار دارم. رز:چه کاری؟.
تا سهیل اومد حرفی بزنه گوشیش زنگ خورد. سهیل:یک لحظه! الو... شاهین:چرا داری باهاش حرف میزنی؟.

romankadeh1.ir | @romankadeh1