#اسفند_معشوقه_زمستان_است_پارت_1


فصل اول


چشمان عسلی اش در حصار مژگان بلندش پنهان شده بود.

مردان حریصانه به قد و قامت و هیکلش چشم دوخته بودند

لبخندی حاکی از رضایت بر لبان قرمزش نقش بست.

کمر باریک سفیدش در آن لباس طلایی عربی؛ می درخشید!

آرام در حالی که می‌رقصید، دست هایش را باز کرد و به بالا برد.

از سِن پایین آمد یک پاییش را بر روی پله نهاد، چاک لباس نمایان شد و دستانش هم با پاییش هماهنگ کرد و چرخشی به گیسوی بلندش داد!



صدای هیاهوی جمعیت گوش فلک را کَر می‌کرد؛ مردان با هیجان از روی صندلی های خود بلنده شده و اسکناس را در میان هوا پرت می کردند!



در این میان تنها کسی که ثابت و آرام بر سر جای خود نشسته بود، او بود!

که پیپش را در گوشه لبانش گذاشته بود شاهد دلبری های زنانه رقاصه بود.



زن که توجه او را به خود دید تا کمر خم شد و موهایش را به حالت موج چرخ داد.



با تمام شدن آهنگ و صدای تشویق جمعیت، تعظیم کوتاهی کرد و به سمت پشت صحنه حرکت کرد تا لباسش را عوض کند.


romankadeh1.ir | @romankadeh1