#الهه_شرقی_پارت_1



تمام اندامش به شدت مي لرزيد، حتي با فشار دندانهايش نمي توانست لرزش محسوس لبهايش را مهار كند. انعكاس كلمه ي ((برگشته)) همچنان در مغزش مي پيچيد و سرش را به دوران مي انداخت. به زحمت بر خود مسلط شد و آرام و لرزان به سوي اتاقش رفت، در را گشود و خود را بر روي تخت انداخت. چشمهايش را چندين بار باز و بسته كرد. او واقعاً در اتاقش بود. نه خواب بود و نه خيال و جمله اي كه شايد بارها در عالم واقع مي شنيد (( يعني واقعاً او برگشته بود؟)) هر جند نمي توانست باور كند ولي حقيقت داست. او بالاخره بازگشته بود،اما چرا حالا؟ و آيا اين بازگشت آن گونه كه پيش از اينها تصورش را مي كرد او را خوشحال مي نمود؟ مدتها بود كه ديگر انتظارش را نمي كشيد. شايد درست از همان اولين روزي كه رفته بود؟ اما اكنون اين بازگشت ناگهاني و غير مترقبه، چون زلزله اي آرامش شيرين زندگيش را بار ديگر به ويراني مي كشيد و اين آغاز فصل جديدي بود كه پايانش ناپيدا بود و مه آلود.

خودش را روي تحت مچاله كرد. اعصابش چنان درهم ريخته بود كه احساس مي كرد فكرش از كار افتاده و مغزش را خوابي عميق و سنگين ربوده است. به زخمت از جا برخاست و خود را مقابل پنجره اتاقش كشاند. پنجره اي كه روزهاي بسيار در انتظار يك خبر خوش مقابلش مي نشست و با ابرهاي دلگير آسمان پنجره اشك مي ريخت. امروز هم باران مي باريد و آسمان پنجره پر از ابرهاي دلگير و سياه بود و ذهن آشفته ي او به جاي پيشروي در زمان حال به مرور گذشته ها مي پرداخت و پلكهاي خسته اش را روي هم مي كشاند.

***

چشمانش را كه گشود باز همان تصوير كهنه و تكراري در آينه جا گرفت. چقدر دلش مي خواست به جاي اين تصوير كهنه كه سالها از تكرار آن در آينه مي گذشت،تصوير چهره ديگري در قلب آرام و صاف آينه حا مي گرفت. چهره اي كه لبخندي بر لب، نشاطي در چهره و شوري در نگاه داشت. شايد چهره خود او سالها پيش از اين و يا يك چهره تازه....

تصوير در، كه در آينه از هم گشوده شد، چهرا اش درهم رفت. مي توانست حدس بزند چه كسي وارد اتاق خواهد شد و لحظه اي بعد تصوير پدر با همان قامت متوسط و چهره هميشه نگران در حالي كه با انگشت موهاي سپيدش را مرتب مي كرد، در كنار تصوير او در دل آينه جا خوش كرد. لحظه اي سكوت برقرار شد. گويا پدر براي تسلط بر خود به اين سكوت نياز داشت. سپس در حاليكه سعي مي كرد كاملاً خوددار باشد، در آينه نگاهي به چهره دختر جوان انداخت و گفت:

-هنوز حاضر نشدي بابا؟


romankadeh1.ir | @romankadeh1