#احساس_من_معلول_نیست_پارت_1


توی آینه نگاهی به خودش انداخت . بد نبود ! بعد چند سال ، خانواده ی عمه اش از تبریز به دیدنشون می اومدن و هنگامه دلش نمی خواست بد به نظر بیاد . لباسهایی رو که رو زمین ریخته بود رو جمع کرد و مرتب سرجاشون گذاشت . نگاهی اجمالی به اتاق انداخت و بعد آروم به طرف پله ها رفت . با اینکه پدر ومادرش اصرار داشتن به خاطر شرایط جسمیش ،یکی از اتاقای پایین رو برداره ، هنگامه بالا رو ترجیح می داد . دیدن فضای قشنگ حیاط از طبقه ی دوم دلچسب تر از طبقه ی اول بود . دیگه عادت داشت به ده پله ای که هر روز بارها اونا رو بالا ، پایین می کرد . همیشه یکی از کفشاش ، بلند تر از دیگری بود. با این حال بازم می لنگید . یه پاش کوتاهتر پای دیگه اش بود و در ضمن مختصری هم ضعیف تر . با اینکه کفشاش همشون مخصوص بودن ، ولی بازم نمی تونستن اون نقصان رو کامل برطرف کنن. برای خودش عادی بود . نه اذیت می شد و نه اعتماد به نفسش پایین می اومد . تنها چیزی که همیشه براش آزار دهنده بود ، نگاه ترحم آمیز اطرافیان و مردم بود. از آدمهایی که رنگ نگاهشون ترحم نداشت، بیشتر خوشش می اومد . اگه توانش رو داشت ، می خواست تو گوش کل دنیا داد بزنه ، من از وضعیتم ناراضی نیستم . به من ترحم نکنید ، توجه کنید.

مامانش فریبا خانم ، که یه دبیر بازنشسته ست و یه شاعره ی توانا هم به حساب می یاد ، تو آشپزخونه مشغول تدارک وسایل پذیراییه. عمه فاطمه اینا از چهار سال پیش ، گذارشون به تهران نیفتاده و مادر هنگامه ، دوست داره بهترین پذیرایی رو از خواهر شوهر بزرگش به عمل بیاره . هنگامه تنها فرزندشونه و چون مادرزادی به اون مشکل گرفتاره ، پدر و مادرش از ترس اینکه بچه های دیگه شون هم با نقص عضو به دنیا بیان ، از خیر فرزند دوم گذشتن و تمان همت خودشون رو به کار بستن که هنگامه رو یه انسان به تمام معنا تحویل جامعه بدن و الحق و النصاف هم موفق شدن.

هنگامه دختری با ضریب هوش 138 ، یه نابغه به حساب می یاد . فارغ التحصیل دکترای زمین شناسی و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد دماوند . از نظر خودش و خانواده اش فرد موفقی به حساب می یاد . دختری نمکین ، با قد 168 ، صورتی گرد ، پوستی گندمگون و یکدست . چشمای درشت مشکی و ابروهایی پرپشت به هم پیوسته درست مثل زنان دوران قاجار که ه*ر*زگاهی اجازه می ده پیوستگی ها خودشون رو نشون بدن و اون موقع ست که پدرش با عشق نگاش می کنه و می گه :

-بذار ابروهات اینطوری مثل خورشید خانم بمونن بابا جان !!!

ولی مادرش مخالف می کنه و می گه که این مدل قدیمی شده و دختر دکترش باید به روز باشه. هنگامه عاشق دانشجوهاشه و جوری اونا رو با عشق دنبال سنگ و خاک می فرسته که ملت فکر می کنن دارن دنبال گنج می گردن . تو محیط دانشگاه اون برای خودش استاد مقتدری به حساب می یاد . کسی که نقص عضوش نتونسته جلوی پیشرفتش رو بگیره . یه جورایی یه الگو شده برای دانشجو های دانشگاه . اما همین که پا از اونجا بیرون می ذاره ،دنیا رنگ بدی به خود می گیره . مردم عادی ، مردمی که شاید اسم خودشون رو هم به زور می تونن بنویسن . به دختری که موقع راه رفتن می لنگه با ترحم نگاه می کنن . بارها تو اتوب*و*س پچ پچ زنان کوته فکر رو شنیده که دلشون براش سوخته و از اینکه ممکنه هرگز ازدواج نکنه ، براش ابراز تاسف کردن . هر بار خواسته برگرده جواب بده ، بازم پشیمون شده .

دستی به ظرف سالاد رسوند و کمی به هم ریختگیش رو مرتب کرد و گفت :

-مامان ! چه ساعتی می رسن ؟

مادرش دوباره مزه ی خورشت رو چک کرد و گفت :

-الان دیگه باید برسن ! بابات نیم ساعت پیش تماس گرفت و گفت نیم ساعته خونه هستن .

هنگامه از تو اشپزخونه نگاهی به خونه انداخت و وقتی از مرتب بودن همه چی مطمئن شد گفت :

-دلم واسه عمه فاطمه یه ذره شده !!! یادته چقدر سر به سرم می ذاشت ؟

مامانش لبخندی به لبش آورد و گفت :

-خداییش از بقیه ی خانواده ی بابات بهتره !!!

هنگامه اخمی کرد و فگت :

-بذار بابا بیاد ! بهش می گم که از خانواده اش خوشت نمی یاد . صبر کن حالا ببین چه صحرای محشری اینجا درست کنم .

تا فریبا خواست جوابش رو بده ، صدای زنگ در بلند شد و هنگامه شال گلبهی رنگش رو از رو صندلی برداشت و آروم به طرف آیفون رفت . شال رو رو سرش انداخت که موهای مواج مشکیش رو بپوشنه و خودش تو آستانه در برای خوش آمد گویی ایستاد.

عمه فاطمه جلوتر از همه هیکل گرد و قلمبه اش رو از پل ها بالا کشید و در حالی که به خاطر بالا اومدن از هفت پله ی ناقبل شر و شر عرق می ریخت ، با همون صورت خیس از عرق ، تنها برادرزاده اش رو غرق ب*و*سه کرد . پشت سرش حمید آقا شوهر ساکت و موقرش پا به خونه گذاشت و کاملاً رسمی و مودبانه ،با هنگامه و مادرش احوالپرسی کرد . دو نفر بعدی پسرای عمه ، پدرام و پیروز بودند. پدرام پسری شوخ و بامزه که طبق دانسته های هنگامه ، شانزده سال داشت و پیروز پسر بزرگ عمه که سی و سه سال داشت و برای مصاحبه ی آزمون دکترای عمران که به تازگی درش پذیرفته شده بود ، به تهران اومده بود و همین جریان مصاحبه ی اون بود که کل خانواده ی عمه رو بعد از چهار سال به شهر دود و دم کشونده بود . پدرام به گرمی با هنگامه دست داد و از دیدنش ابراز خوشحالی کرد . اما پیروز با نگاهی مغرور ، به احوالپرسی کوتاه و رسمی ای با هنگامه بسنده کرد و چند کلمه ای هم مادر هنگامه حرف زد .بعد از ورود پدر ، در خونه بسته شد و هنگامه و مادرش به سرعت مشغول پذیرایی از مهمانها شدند .

موقع ناهار پدرام رو به هنگامه گفت :

-دختر دایی شمام دکترا خوندی ؟

هنگامه لبخندی زد و گفت :

-بله . یه سالی می شه که فارغ التحصیل شدم.

پدرام دوباره پرسید:

romankadeh1.ir | @romankadeh1