#احساس_اشتباهی_پارت_2

_هلنا تو باز سیمات قاطی کرده
هلنا غش غش خندید که باعث شد منم
بخندم میون خنده گفتم
_چی میگفتی دختر
هلنا جدی شد
_میگم ساینا عمه فیروزه یادته؟
_اره چند سال پیش رفتن اتریش
_اره یادته دوتا پسر داشت؟؟
_اوهوم پسراش از ماها بزرگتر بود
-اره اون موقع که عمه رفت اتریش ما ۱۵سالمون بود الان ۲۵سالمونه
_اوهوم رهام و پرهام هم با چند سال تفاوت سنی هم سن ما بودن
_چه روزای خوبی بودن...
_خوب حالا چی شد یاد اونا افتادی
هلنا سرجاش نشست بشکی زد
_مامان اینا دیشب میگفتن عمه شاید چند ماه دیگه بیان من میگم چطوره
یکم این پسرعمه هارو اذیت کنیم؟؟
_چطوری!؟
هلنا چشماشو ریز کرد
_مثلا تو جای من به رهام پیام بده منم جای تو به پرهام
ببینم کدوممون میتونیم اون دوتارو عاشق کنیم..
کمی فکر کردم
_ایول بد فکری نیست از بیکاری درمیایم.
عزیرجون با هندونه اومد سمتون
_ شما دوتا دختر باز چه نقشه ای ریختین؟!؟
_اه عزیز نقشه چیه ما دخترای به این خوبی.

romankadeh1.ir | @romankadeh1