#احساس_اشتباهی_پارت_1


رو تخت چوبی مادرجون که زیر تاک
انگور کنار باغچه قرار داشت با هلنا دراز
کشیدیم هر دو خسته و کوفته تازه از سرکار اومدیم خونه عزیز
هوای تیرماه گرم و طاقت فرساس
_اوف چقد گرمه
_آره خدایی خیلی هلاک شدم
صدامو انداختم رو سرم:عزیز جون چی شد اون هندونه ی ته گریت
_اوی یابو ببر اون صدای نکرتو کر شدم
یکی زدم تو بازوی هلنا
_درد ادب داشته باش یابو چیه
_چشم عزیزم لطفا کم تر عرعر کن
_هلنا!!
_اه الان خودت گفتی ادب داشته باش
یه نسیم خنکی وزید دستمو دراز کردم و
یه خوشه انگوری که تازه داشت پخته
میشد چیدم یه حبه انگور انداختم تو
دهنم هلنا دستشو دراز کرد چند حبه
انگور یه جا انداخت تو دهنش
_مال من بودااا
_من و تو نداریم که عشقم
_اوق جمع کن بابا این بساط عاشقی رو
_میگم ساینا
_هوم
_مرض هوم چیه بگو جانم نفسم

romankadeh1.ir | @romankadeh1