#احساس_عجیب_پارت_1

پارت اول

کلافه چشمامو بستمو توي دلم به خدا شکايت کردم



-خدايا درسته گفتم يه هيجان قلمبه برام نازل کن اما منظورمنو اشتباه متوجه شدي قربونت ...ايني که تو نازل کردي بلاي آسمونيه



چشمامو باز کردم ..ميثم منتظر و نگران به من خيره شده بود...با لحن محکمي گفتم

-نه

نفس حبس شدشو از سر درموندگي از دهنش خارج کرد ...چرخي دور خودش زد و با کلافگي دستي به پشت گردنش کشيد ...

نگاهي بهش انداختم ...رد کردنش کار هر دختري نبود ...نميگم من با بقيه دخترا فرق دارم نه منم مثل بقيه دوست دارم يکي عاشقانه هاشو خرجم کنه ..اونم يکي مثل ميثم که چشم همه رو به خودش خيره ميکرد

زيبا بود ...قد بلندي داشت ...هيکلش شايد زياد ورزشکاري و بزرگ نبود اما ايده آل بود

بيشتر از هرچيزي زيباييش به چشم ميومد با اينکه پسر بود اما به جرئت ميتونم بگم خوشگل بود چشماي عسلي که نه درشت بود و نه ريز ابروهاي پر و مردونه با بيني و لبهاي متناسب با صورتش ...موهاي پرپشت خرمايي رنگ که هميشه تکه اي از اونا روي صورتش ريخته بود

واقعا سخت بود چشمتو روي جذابيتهاش ببندي و دست رد به سينش بزني ...ولي خوب من قبلا از طرف اين پسر ضربه خورده بودم و اعتماد کردن دوباره بهش حماقت محض بود

روبروم ايستاد...دست از برنداز کردنش برداشتم و با اخم کمرنگي بهش نگاه کردم نگاه ملتمسشو نثار چشمهام کرد و گفت

-آخه چرا ؟

عاقل اندر سفيهي بهش نگاه کردمو گفتم

-تو فکر ميکني چرا ؟

با لحني که سعي ميکرد آروم باشه گفت

-باشه ...قبول اما حداقل بذار حرفمو بزنم ...



خسته شدم از حرفهاي بيخودش دوست داشتم از دستش داد بزنم ...

با لحن عصباني و ناله مانندي گفتم

-ديگه چه حرفي ميثم ؟ خودت منو ولم کردي ...با ميل خودت ...اون دوست عوضيتم مثل خودت بود ..تو و روهان منو محيا رو بازيچه کردين ...خيلي احمقي که فکر ميکني من دوباره گول حرفاتو ميخورم



بهم نزديک شد ...کلافگي از تک تک رفتاراش پيداست ...


romankadeh1.ir | @romankadeh1