#دوست_دارم_تو_چی_پارت_1

با صدای آلارم گوشی کوفتیم یه چشمم و باز کردم و صدای نکرش و قطع کردم تا کسی
بیدار نشه.نگاهی به ساعت انداختم.پوف!ساعت ۴صبح وقت خوابه نه وقته ریاضی..
به سمت دسشویی رفتم و آب زدم تو صورتم به آیینه نگاهی انداختم و یاد جمله معروف
اکبر)دوستمه اسمش بهار ولی اکبر صداش میزنم چون فامیلش اکبری و بسیار از این
موضوع خرسنده( "هرچقدرم جذاب و گیرا باشی بازم درمقابل آیینه دستشویی ترسناک ترین
میشی "
سرم و به چپ و راست تکون دادم از دستشویی زدم بیرون.امتحانای ترم دوم بود و
خداروشکر که همه چی تموم میشد بعد امتحانا البته یه مشکل جزئی)یعنی کنکور(هست ولی
خب مهم نیس..
روی تختم شیرجه زدم ومشغول خوندن و حل تمرینآی کتاب شدم..
نمیدونم چقدر سرم تو کتاب بود که متوجه صدای مامان نشدم.دراتاق و باز کرد وقتی دید
بیدارم باتعجب نگاهم کرد و گفت:
_به حق چیزای ندیده هدیه خانوم.کله سحر بیدارشده درس بخونه؟
پشت چشمی نازک کردم براش و گفتم:
_بله .یه نابغه ساعت نمیشناسه .همیشه جویای علم.
مامان با حرص نگاهم و کرد و گفت:
_خُبه خُبه..خانوم نابغه ساعت شش ونیم جمع بندی کن نیم ساعت دیگه باید بریم مدرسه.
و سریع از اتاق زد بیرون نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.باتعجب خیره شدم به صفحه
گوشی پنج دقیقه به شیش بود چطور می تونست بگه ساعت شیش و نیم؟؟ بیخیال حرف
مامان شدم و مشغول به نوشتن تقلب شدم..بعد از چند دقیقه سرم و بلند کردم..خب تا الان
سه صفحه کوچیک پشت و رو تقلب نوشتم..نگاهی به تمرین صفحه ۲۲ کتاب کردم..من
همیشه اینارو نمیفهمیدم.نتیجه گرفتم بنویسم.بعد از نوشتن تقلبام اونارو تو بسته ساقه طلایم
جاساز کردم و چندتا ساقه طلایی تو بسته گذاشتم بمونه.به سمت کمد لباسام رفتم و فرم
مدرسه رو تنم کردم.این اواخر بخاطر مطالعه زیاد.)وجدان بی وجدان: دروغ میگه سرش
همش تو گوشیشه( .
_ تو عن خور گوه خوریای منی؟
( وجدان بی وجدان:خودت فهمیدی چی گفتی؟ )

romankadeh1.ir | @romankadeh1