#دختر_فوتبالیست_پارت_1


هلک و هلک داشتم از پله ها ميومدم بالا...خدا خفه کنه اين اقاي رحيمي رو که يه فکري واسه اين اسانسور وامونده نميکنه.کيفم رو روي زمين داشتم ميکشيدم که يهو صداي پاي يه نفر رو از پشت سرم شنيدم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.اه بخشکي شانس.هم هر وقت من داشتم اين پله هاي ترقي رو طي ميکردم اين سعيد هم بايد يه عرض اندامي ميکرد.با اينکه فهميد ديدمش اما بازم خودم رو به نفهميدن زدم و رومو بر گردوندم و به جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم.

سعيد-سلام خانوم کيهاني

يه پوفي کردم و زير لب گفتم بر پدرت صلوات رحيمي که يه اسانسور رو درست نميکني.برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم....

من-اااا...شماييد سعيد اقا؟؟ببخشيد اصلا متوجه حضورتون نشدم.(اره جونه خودم)

سعيد-ايرادي نداره.خسته نباشيد از دانشگاه برگشتيد؟

در کمال پرويي نشوندمش سر جاش

من-بايد براتون توضيح بدم؟

بنده خدا يکه خورد.به روي خودش نيورد و سريع گفت مثل اينکه شما خيلي خسته اييد.اگه اجازه بديد من کيفتون رو براتون ميارم.طفلي وقتي چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سريع گفت:البته اگه دوست داريد.

من-نخير اقا.بريد زنبيله ننه بزرگتون رو براش ببريد.با اجازه

با حرص ادامه ي پله ها رو تا دم در خونه رفتم.خونه ي دانشجويي من و بهترين دوستام نسيم و بهنوش.چون دانشگاهمون تو تهرانه اما خونه ي سه تامون تو کرجه اينجا رو مشترکي خريديم.روز ثبت نام دانشگاه هم با هم اشنا شده بوديم.

در رو باز کردم و کيف رو پرت کردم وسط حال.بوي خوب غذا رفت تو کلم.نسيم از تو اتاق اومد بيرون و کيفم رو پرت کرد جلوم و گفت:اولا سلام دوما اينجا خونه ي ننه بابات نيست که کيفت رو پرت ميکني.

من-سلام نسيم.جونه من يه امروز رو بيخيال شو.استاد نمره نداد.ماشينم پنچر شد.اتوبوس که دير اومد.اسانسور که خراب بود.شاخ به شاخ اين سعيد قراضه هم شدم ديگه حوصله ي تو رو ندارم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1