#دو_نقطه_متقابل_پارت_1

از دانشگاه برگشتم خونه ....
خسته بودم اما به قول مامان بازم خستگی ناپذیر .... امروز بعد از عمری یادم مونده بود که با خودم کلید بیارم . در رو
باز کردم و از پله های حیاط بالا رفتم و به در خونه رسیدم .
پوفی کردم و دررو باز کردم و وارد شدم ؛ با صدای بلندی گفتم :
_سلــــــــام بر اهل خانه ... بابا زحمت نکشین ، نیاین استقبال ...
هیچ صدایی نیومد . همیشه وقتی این طوری وارد می شدم مامان از آشپزخونه جوابم رو می داد اما حالا خونه ی توی
سکوت فرورفته بود ... البته مثل همیشه صدای گوم گوم ساب ظبط نگار ، خواهر کوچکم ، خونه رو پر کرده بود ...
وارد پذیرایی شدم و پشت سر هم گفتم : مامامامامامامــــــان .... کوشی ؟! کوشی مامان ؟!
که یهویی بابا رو روی مبل دیدم که افتاده بود و سرش رو گرفته بود .
عادت نداشتم این موقع روز بابا رو خونه ببینم ... نزدیک شدم . حس کردم وضع خوبی حاکم نیست که شوخی کنم .
سلام آرومی دادم و روی مبل کناری بابا نشستم که مامان با لیوانی وارد پذیرایی شد . لیوان پر از گلگاوزبون بود ؛ باز
نتونستم خودم رو کنترل کنم که گفتم :
_مامان آمد . با لبخندش که چه عرض کنم با اخمش گلگاوزبان آورد ...
هیچ جوابی نشنیدم . واااا ؟! اینا چشون بود ؟! ..... با تعجب پرسیدم :
_چیزی شده ؟! ... چرا حرف نمی زنید ؟!
مامان با کلافگی گفت : وااای نگین ، تو رو به خدا فقط یه لحظه زبونتو نگه دار ....
نه دیگه واقعا یه چیزی شده بود . به بابا نگاه کردم که زبون باز کرد و با خودش گفت :
_اصلا نمی دونم چرا این طوری شد ... اصلا نمی دونم چی شد ...
مامان _حالا اینو بخور ، یه فکری براش می کنیم .
_مامان ، بابا نمی خواین چیزی به فرزند ارشد خونه بگین ؟!
مامان _بابات ورشکست شده ... تمام چک های بابا برگشت خورده ...
یه لحظه خشکم زد . مثل فیلم ها شده بود . حتما زمان برام متوقف شده بود و بقیه به کارهاشون رو می کردن و من

romankadeh1.ir | @romankadeh1