#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_1

خــــدایـــا....

بارها همان جایی دستم را گرفتی که .

می توانستی مچم را بگیری

فردا را به امید آنکه...

در آغوشم بگیری شروع می کنم...





ایــنجـــــا من،...

کــــــسی را مینویسم

و

گه گاه خودم را

که همه او شد و ماند و خواهد بود

من

عشق را خواهم نوشت…

داستانم از زبان اسرا بیان میشه چون در طول داستان اسرا بزرگ و پخته تر میشه سعی کردم نوشتنم به سنش بخوره

ژانر رمان من عاشقانه و اجتماعیه

-سلام

-سلام بفرمایید

-ببخشید قیمت اون پلیور تو ویترین چنده؟

-کدوم؟

-اون کرم رنگه

-اها اون مال ترکیه س یکی از بهترین خریدامونه که کلیم فروش کرده پنجاه تومنه

خسته از این همه ور زدنش یه ممنونی زیر لب گفتمو از مغازش خارج شدم. خوبه فقط یه قیمت پرسیدما.

به سمت مغازه کفش فروشی رفتم و یکم به کفش ها نگاه کردم. بعدم از پاساژ زدم بیرون.

یه تاکسی گرفتمو ادرس خونه رو دادم. دیگه هوا داشت تاریک میشد.

نزدیک خونه به تاکسی گفتم نگه داره. پولو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.

اروم قدم میزدم و به سمت خونه میرفتم که گوشیم زنگ خورد به صفحه ش نگاه کردم اسم شکیلا روش نقش بسته بود.


romankadeh1.ir | @romankadeh1