#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_1

مقدمه:

گفتند دستم از دنیا کوتاه است اما من ناامید دست دراز کردم و کسی دستم را گرفت

مدتی بعد قلبم را گرفت و وقتی به خود امدم دیگر قلب و روحم به نام او بود

حال دیگر هیچ ندارم بجز یه جسم که ان هم به خاک میبخشم

کلید رو که از مشاور املاک گرفتم دیگه سراز پا نمیشناختم جوری راه میرفتم که انگار رو ابرا دارم پرواز میکنم و ماهان هم به تمام این بچه بازی های من میخندید:

_انقد از خانوادت خسته شدی که حالا واسه زندگی مجردیت اینجور خرذوق شدی؟

_لوس نشو ماهان میدونی که چقد همتون رو دوسدارم اما اینکه حس کنی انقد بزرگ شدی که مستقل بشی یه چیز دیگه ست

دوباره اخماشو توهم کرد

_اگه به من بود که الان تو خونه نشسته بودی چاذر گل دارتم سرکرده بودی منتظر بودی صدات کنیم چایی بگردونی مثل هر دختر ایرونی اصیل دیگه ای اما چه کنم که مامان خانم اصرار داره دختر یکی یدونش دکتر متخصص بشه

دکتر متخصص رو با ادای مامان گفت خندیدم و سعی کردم مثل همیشه با خل بازیام از دلش در بیارم شروع کردم به قلقلک دادنش اونم درحالی که پشت فرمون ریسه میرفت و تمام تمرکزش رو جلوش بود سعی میکرد از دستم نجات پیدا کنه

_نکن خل دیونه تصادف میکنیما

صاف نشستم و خودمو لوس کردم

_خل دیوونه خودتی مثلا دکتر مملکتما

romankadeh1.ir | @romankadeh1