#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_1

توی شرکت نشسته بودم ... داشتم با خودکار توی دستم بازی میکردم ...

در اتاق باز شد و ندا یکی از همکارام سرشو داخل اتاق کرد ... لبخندی زد و گفت : اِه سوگند تو هنوز اینجایی ؟ دختر مثلا عروسی خواهرته...

- اوووه کو تا اخر هفته امروز تازه سه شنبه است ... فعلا که من جای سوگلم باید کار کنم ...

- کجاس رفته خرید ... ؟

- نه بابا همه ی خریداشونو کردن ... گفت : امروز نمیاد ... نمیدونم این چند روزه استرس داره چطوریه که یه جا بند نیست

- خوب این طبیعیه ... استرس ازدواج اونم شب اول زفاف و اینکه داره اونم با کی با رئیس شرکتش ازدواج میکنه

صداشو پاین آورد گفت : من موندم این سوگل شما چطور عاشق این رئیس اخم و شد ؟ همچین جذابم نیستا

- سرمو تکون دادم گفتم : هر کی یه سلیقه داره ولی از حق نگذریم خیلی پر جذبه است من که خیلی ازش حساب می برم ...

- برعکس نامزد جان سوگل نامزد تو خیلی خوشکله هلو بپر تو گلو

لبخندی زدم گفتم : قابل نداره

ندا سری تکون داد گفت : تو دیگه کی هستی هر کی جای تو بود تا حالا توی هزار تا لونه موش قایمش کرده بود

- شوهری که با ترس و لرز داشته باشیش بدرد نمی خوره ... مردی اگه عاشقت باشه جز تو چشمش کسی رو نمی بینه

همین رئیس خودمون به نظر منو تو بد اخلاقه ولی لاو ترکوندناشو با سوگل دیدم

ندا با ذوق گفت : جوون من

- قیافش و! جمع کن بابا مرگ تو راس میگم ...

romankadeh1.ir | @romankadeh1