#درنده_ولارینال_پارت_1


فصل اول :

فصل سفید ، فصل زرد

رو به روی دیوار ایستاد و با ناخن خط عمیق دیگری روی آن کشید . در ذهنش شمرد : 2677

این دیوار حالا دو هزار و ششصد و هفتاد و هفت خط عمیق داشت . چشمانش را به دیوار کناری دوخت که بر خلاف این دیوار خطوط نامنظم و درهمی داشت . خط های روی آن دیوار اثر ناخن های هر ده انگشتش می شد که گهگاه با نهایت خشم و عصبیت روی آن می کشید . خط های منظم این دیوار اما حکایت دیگری داشت . خطوط عمیقی که روی این دیوار با ناخن سنگی انگشت اشاره اش حک می شد نشان از روزهایی داشت که در این چهاردیواری فولادی - سیمانی می گذشت . روزهایی که هر کدام جراحتی بسیار درد آورتر ، بر دیوار قلب او بودند .

روی صندلی تخت گهواره ای شکل و شکسته اش نشست و به دیوار ها خیره شد . گلویش از شدت تشنگی می سوخت و حواسش به خاطر همین عطش به حدی حساس شده بودند که می توانست بوی خون مردمی که از جاده پایین رودخانه می گذشتند را حس کند و صدای تپش قلب نگهبان کنار درب زندان را بشنود . آرواره هایش به قدری تیز شده بود که زبانش را زخمی می کرد و می برید و به تنها چیزی که می توانست فکر کند ، گلویی از هم دریده بود . رگ هایش به شدت برجسته و ملتهب شده بودند و عطش جزء جزء بدنش را می آزرد . از جام شیشه ای کنار تختش بوی خون تکشاخی می آمد که دیروز برایش آورده بودند . این بو به شدت او را می آزرد . در حرکتی تند و بی مقدمه جام را با تمام قدرت به دیوار کوبید . گیلاس شیشه ای در کمتر از یک چشم به هم زدن پودر شد و مانند نمک بلوری روی زمین ریخت . می توانست صدای شرشر شدید باران را بشنود . بوی خون رهگذران با بارش باران تشدید شد . دیگر تحملش را از دست داده بود . خودش را با نهایت قدرت به میله های فولادی کوبید . صدای شکسته شدن استخوان شانه و دستش را شنید . از شدت درد فریاد کشید و از جا برخاست . شکستگی اش به سرعت ترمیم شد . نگهبانی با ترس و لرز به او نزدیک شد . صدای تپش نبض و قلب نگهبان دیوانه اش کرد . بدن نگهبان خیس از باران بود و بوی تند خونش گلو را به شدت می سوزاند . اینبار بی اراده به سمت میله ها رفت و خود را به ان کوبید . نگهبان از ترس چند قدم به عقب رفت و مشک کوچک را به سمت میله ها پرت کرد و با نهایت سرعت از آنجا گریخت .

مشک را از میان میله ها به داخل کشید و با ولعی وحشیانه بی آنکه ان را بگشاید آرواره هایش را در آن فرو برد . مانند بدن گرم یک تکشاخ که گلویش از هم دریده می شود . خون نقره ای رنگی از آن بیرون جوشید . مشک را فشرد و تمام محتوی آن را تا آخرین قطره نوشید . گلویش از سوزش ایستاد . آرواره هایش دیگر ملتهب نبود و رگهایش آرام گرفته بودند . مشک تکه پاره شده را به گوشه ای پرت کرد و روی تخت گهواره ای اش دراز کشید .

از زیر بالشش آینه کوچک و شکسته ای بیرون کشید و رو به رویش گرفت . موهایش تا به شانه هایش می رسید و به شدت درهم ریخته و نامرتب بود . صورتش رنگ پریده و سرد به نظر می رسید و چشمانش . چشمان زمردین و براقی که مردمکی یاقوتی و درخشان داشت . آینه را به کناری پرت کرد . هر بار که می خواست این آینه را به سرنوشت جام های بلورین مبتلا کند ، هجوم احساسات شکننده مانعش می شد . احساساتی که او را می شکستند ، نه آینه را . حالا که عطشش خاموش شده بود ، موج شکنجه ای درونی به ذهنش حمله ور می شد . از تشنگی و عطشش بیزار بود . عطشی که کنترل همه چیز را از او ساقط می کرد و مانند برده ای او را به بند می کشید . تشنگی ای که اراده اش را می کشت و او را از خود بی خود می ساخت . از هیولایی که عطش و خشم از او می ساختند ، متنفر بود .

آیدن هرگز ، هیولایی که در زمان تشنگی و خشم به آن مبدل می شد را من خطاب نمی کرد . هفت سال بود که نام دیگری روی او نهاده بود . " دیگری " *1

اگر چه نمی توانست انکار کند که خشمگین نبودن و یا عدم تشنگی ، در حقیقت هیچ چیزی را عوض نمی کرد . در هر حال آیدن هفت سال بود که مبدل به به هیولایی نا شناخته و درنده شده بود . موجودی که نه خودش توانسته بود ان را بشناسد و نه هیچ کس قادر به شناختش بود .

از جا برخاست و تیغ اصلاح تیزی را از زیر تختش برداشت و آینه شکسته را مقابلش گذاشت . اعصاب حس لامسه اش بعد از تبدیل چنان حساس و عذاب آور شده بود که حتی تحمل زبری ریش روی صورتش را نداشت . تیغ را روی صورتش کشید . تیغ به طرز شگفت انگیزی تیز بود . صورتش حالا چنان صاف و لغزنده شده بود که گویی هرگز هیچ ناهمواری ای نداشت . موهایش را هم تا پایین گوشهایش برید . حالا احساس بهتری داشت . دوباره به خودش خیره شد . پلکهایش سنگین و نگاهش مانند کوه یخ بود. تیغ تیز را کنار گونه اش گرفت و فشرد . تیغ در گوشت صورتش فرو رفت . خون به شده فواره زد و روی آینه پاشید . می توانست رسیدن تیغ به استخوان فکش را احساس کند . با شده تیغ را بیرون کشید و دوباره چند سانتی متر آن طرف تر فرو برد . تیغ دوباره به استخوان رسید . چند سانتی متر آن را پایین کشید و بیرون آورد . این بار بدون درنگ باز آن را در گونه سمت چپش فرو برد و آرا تا پایین چانه اش پاره کرد . از شدت درد اشک در چشمانش حلقه بسته بود اما دست بر نداشت . جراحت عمیق دیگری روی صورتش کاشت . دوباره و دوباره ، زخم های عمیق و بزرگتر . دیگر روی صورتش جایی برای زخم زدن نبود . تمام چهره اش خونین شده و تکه های کوچک گوشت از جای جای آن آویزان بود . از خودش وحشت کرد و آینه را به کناری گرفت .سرش را در سطل آب کنار اتاق فرو برد و نفس کشیدنش را قطع کرد . چشم گشود . می توانست تصویر خودش را در دیواره فلزی و صیقلی سطل ببیند . سرش را بیرون آورد . آب درون سطل از خون صورت آیدن قرمز شده بود . دستی به صورتش کشید . زخمی در کار نبود . گویی اصلا هیچ وقت وجود نداشت . از این ترمیم سریع حالش به هم می خورد . روی تخت دراز کشید و به صدای شر شر باران گوش فرا داد و چشمانش را بست و ذهنش را باز کرد .

"باد درختان بلند و انبوه را به رقص تندی وا می داشت . باران بی رحمانه بر تن رنجور زمین تازیانه می زد و ابرهای سیاه خشمگینانه می غریدند و آسمان را در می نوردیدند. هوا حال پاییزی بی قرار را داشت . قطرات درشت باران ، آرامش آغوش دریاچه کوچک را بر هم می زدند . دو قوی سپید و زیبا زیر برگ های پهن درخت انجیر پناه گرفته بودند. مرغابی ها اما بی توجه به باران روی دریاچه شنا می کردند . بالهایشان را تکان می دادند و سر و صدا می کردند . دو سمور آبی هم چند تکه چوب به خانه جدیدشان می افزودند . صدایی زنانه از پشت سرش گفت :

- اینقدر سرت رو تکون نده .

با بی حوصلگی پاسخ داد :

- هنوز تموم نشد ؟

- چرا تموم شد ... دارم چک می کنم جایی نقص نداشته باشه .


romankadeh1.ir | @romankadeh1