#در_تمنای_توام_پارت_1


قول بزرگ خدا:

اگر کسی تنها به من و فقط به من بیندیشد و

همیشه و همیشه و همه جا مرا ستایش کند

هر آنچه که ندارد به او خواهم بخشید

و از آنچه دارد مراقبت خواهم کرد.

و زندگی در گذر است و ما گاهی سر خط هستیم و گاهی پایان جاده ای که حتی تا ناکجاآباد هم نمیرود.

فقط تو میمانی و حسی که دست خوش ملایمت و ناملایمات این افسارگسیختگی بی مانند است.

آخر حرف شاعری پیر شاید این است : عاشق می مانی میروی و گنج تو در دستان معشوق است پس نمیگیری و میمانی تا ابدیت!





رو به رویم نشسته ای و باز خیسی چشمانم را آن دستمال خشک و

بی احساس پاک کند.

حسرت یعنی

شانه هایت دوش به دوشم باشد اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم.

حسرت یعنی

تو که در عین بودنت داشتنت را آرزو می کنم





فصل اول

زیر چشمی نگاهش کرد،با آرامش مشغول خوردن صبحانه اش بود.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:

-نکیسا؟

نکیسا سرش را بلند کرد و با بی تفاوتی گفت:چیه؟

حتی یکبار هم دل خوش نکرد این پسر دل کوچک این دختر هوایی عشق را!

آلما اخمهایش را درهم کشید و گفت:

-نشد یه بار صدات کنم نگی چیه؟

نکبسا بی حوصله گفت:کمتر حرف بزن بگو چی می خوای؟

آلما با آنکه به رفتار نکیسا عادت داشت اما هر دفعه که رفتار سرد و بی تفاوت و تا حدی خشن او را با خود می دید باز هم ناراحت می شد.آلما با ناراحتی از

سر میز بلند شد و گفت:هیچی دیگه!

نکیسا به چهره درهم رفته آلما نگاه کرد اما بدون آنکه به روی خود بیاورد خود را مشغول صبحانه اش کرد.آلما از آشپزخانه بیرون رفت،کیفش را از روی مبل

romankadeh1.ir | @romankadeh1