#دالیت_پارت_1


نميخواستم به کارم فکر کنم اين تصميمي بود که سه ماه قبل گرفته بودم،براش برنامه ريزي کرده بودم،ميدونستم دارم چيکار ميکنم،براي خيلي ها عاقلانه نيست ولي براي من هست،اين تنها تصميمي بود که دارم خودم ميگيرمش،اين زندگي منه،هرگز به روياهام نميرسم ولي ميخوام براي دو روز،فقط دورز تجربش کنم..
براي هزارمين بار گفت:
-فکراتو کردي؟ميدوني داري چه بلايي سر خودت مياري؟!
-بلا نيست،اين شبِ به واقعيت پيوستن روياي منه.
-ميدوني اگه خونوادت بفهمن چي ميشه؟!
-نميفهمن،چرا اينقد منو سوال و جواب ميکني؟چرا شيوه ي پند و اندرز گرفتي؟اين زندگي منه،باهات صحبت کردم تو هم قبول کردي..
بعد ده پونزده ثانيه نگاه کردن بمن گفت:
-چرا من حالا؟!
-چون عاشقت بودم وهستم ميخوام با کسي تجربه کنم که سرش به تنش بي ارزه با کسي که دوسش دارم،هميشه از وقتي که خودمو شناختم ميخواستم با کسي ازدواج کنم که تمام و کمال باشه،واسه خودش کسي باشه،برو بيايي داشته باشه،حرفش توي هر مجلسي بخاطر موقعيتش،شخصيتش،شغلش،زندگيش،... برش داشته باشه،نقل دهن هر کسي باشه،ميخواستم توي خونه ي همچين آدمي زندگي کنم،خانميشو بکنم،همسرش باشم،مادر بچه هاش باشم؛ميخواستم اونقدر بهش وابسته بشم که همه بگن اگر يه روز ازش جدا بشه ميميره...
بهم بگن:«اوووه..اينقد لي لي به لالاش نذار مگه تحفه است؟!»
منم بگم آره واسه من تحفه است،اگر اينطوري براش نکنم از من بهتراش براش هست بايد انقدر سنگ تموم باشم که هيچ کس رو بمن ترجيح نده
هرگز از کارکردن بيرون از خونه خوشم نمي اومد چون مي خواستم تمام وقتمو تمام انرژيمو واسه مردي که سالها براي بدست آوردنش براي خدا عز و التماس کردم،دعا کردم،نماز خوندم...سمت هيچ پسري نرفتم نذاشتم مهر هيچکسي به قلبم بشينه،نذاشتم کسي به قلمرويي که براي اون آماده اش کردم وارد بشه،همه به کارام مي خنديدند ولي براي من ارزش کارام بالاتر از اين حرفا بود،توي دوره زمونه اي که نداشتن دوست پسر بي کلاسي و امّلي،نرفتن تو facebook و چت نکردن عقب موندن از زنگديه..من اين تفکر و رويا رو انتخاب کرده بودم،نيمي از زندگي مجرديم خلاصه ميشد تو رويايي که براي آينده ساخته بودم،آنقدر اين آرزو بزرگ و محکم بود که خيلي ها رو منتظر کرده بود ببينند اين ليلي بي مجنون آخر به کجا مي رسه؟!بين دوستام هميشه علامت سؤال بودم،اينقدر ازش بدون اينکه بدونم کيه و چجوريه و اصلا وجود خارجي داره يا نه براي همه گفته بودم که گاهي احساس مي کردند تو زندگيم هست که اينقدر واقعي و ملموس ازش حرف مي زنم.
بهم نگاه مي کرد يه نگاه توأم با هزار احساس که سردسته ي احساساتش ترحم بود و سردرگمي،مي دونستم بين عقل و رودروايسي و قسم و آيه و گريه زاري هاي من و منطق گير افتاده و اين از چشماش معلوم بود...
نفسي کشيدم بهش نگاه کردم و گفتم:
-وقتي مامان و بابا داشتن مي رفتن مکه يه نامه بلند بالا براي بابا نوشتم و داخلش از تمام آرزوهام درمورد مرد آينده ام حرف زده بودم چون شنيده بودم اگر پدر براي فرزندش دعا کنه تمام ريشه ها ي ريششم ميگن آميـن؛هر دختري همچين کاري نمي کنه ولي من نامه رو نوشتم و به بابام گفتم:«وقتي رفتي تو هواپيما قبل اينکه برسي به شهر پيامبرم اين نامه رو بخون»آنقدر عزيز بابا بودم که حد نداشت،اصلا وقتي از عشق حرف مي زدند و مي خواستم بفهمم عشق يعني چي علاقه ي بابا رو نسبت به خودمو مي سنجيدم و با تک تک سلول هام درمي يافتم عشق يعني حسي که بابام به من داره...بابا نامه رو خوند و هر جا که رسيد نماز خوند...
اشکام صورتمو نمناک کرده بودند و بغض حنجره امو به درد آورده بود بهش نگاه کردم و گفتم:تا به باباجونم زنگ مي زدم مي گفت:«باباجون هر جا رسيدم برات نماز خوندم،تو مسجد پيغمبر نمي دونم درست ميگم يا نه ولي يه جاي طلايي هست که ميگن هر کي نماز بخونه خدا جواب رد بهش نمي ده...»،عليرضا بابام اونجا برام نماز خونده بود مي دوني چرا؟!چون فهميده بود که اگر من زن هر کي بشم از بس که خودمو آماده کردم و قلبمو پيشاپيش عاشقشه خوشبختش ميکنم،پس نبايد هر کسي شوهر من مي شد،مي دوني چرا؟!چون من عزيزدردونه ي بابام بودم،چون عشق و جونش بودم،گلش بودم نبايد گلش که آنقدر وابسته و حساس بارش آورده تو دست هر کسي بره و پرپر بشه،قلبمو پيش بابام توي نامه رسوا کرده بودم؛به خدا از ترسش اونقدر دعام کرده بود،مي گفت:«اگر گير کسي بياد که قدرشو ندونه بچه ام از دست ميره»،ولي عليرضا چرا دعاي بابام نگرفت؟!خدا حتي عشقم ازم گرفت،بابايي که اين همه عاشقم بود و دوستم مي داشت!ميگن اينطوري نگم خدا قهرش مي گيره تو کار خدا نبايد دخالت کرد،با بغض گفتم:«ديگه نمي گفتم ولي چرا خدا قهرش گرفت؟!»
عليرضا با عصبانيت کنترل شده گفت:
-تو داري حماقت ميکني و ميگي قهر خدا؟!نکنه خدا برات پيغوم پسخوم هم داده که ما خبر نداريم؟!
-پيغوم از اين واضح تر؟من بعد از مرگ بابا حق ازدواج ندارم.
-تو بچه اي!ميدوني چيه؟بزرگ نشدي،اميرعلي راست ميگه که نگار همون نگارکوچولوئه!نميدونه که حتي عقل و روح تو هم بزرگ نشده که هيچ گير يه حماقت بدجور هم افتادي.
تا از جا بلند شد گفتم:
-عليرضا تو به جدت قسم خوردي.

romankadeh1.ir | @romankadeh1