#چادر_گلی_پارت_1

مقدمه



عشق معجزه می کنه،اگه تو...

دلیل به وجود اومدن این عشق

باشی!

همون طور که هول هولکی لقمه نون وپنیری رو که مامان برام گرفته بود رو گاز می زدم،جلوی آینه ایستادم؛ چادرم رو پوشیدم واز در بیرون زدم. بابا مثل همیشه توی ماشین منتظرم بود. دانشگام داشت دیر می شد؛ واسه همین هم زودکفش هام رو پوشیدم وبه سمت ماشین دویدم.

ـ ببخشیدبابا.

ـ عیبی نداره دخترم، حالا اداره ی من هیچ، دانشگاه خودت دیر می شه بابا.

ـ چشم بابا جون، دیگه تکرار نمی شه.

وماشین رو روشن کرد ورفتیم.

آخی، چقدر بابا مهربون و صبوره؛ خدا برام نگهش داره. من پدر و مادری دارم که به همه دنیا می ارزه.البته دوتا داداش هم دارم؛ محمد که نامزدداره، مهدی هم که دانشجو هست؛ منم که ماهرخ،دانشجوی گرافیک!

ـ ماهرخ اگه از فکر وخیال اومدی بیرون، برو که دانشگات دیر شد.

باتعجب نگاهی به ساعت ام انداختم:

ـ اِ،چه زود رسیدیم!

پیاده شدم وبا بابا خداحافظی کردم.وتند، تند حیاط دانشگاه رو طی کردم.وقتی به کلاس رسیدم، استاد فرجی هم پشت سر من وارد شد. خیلی شانس آوردم وگرنه نمی ذاشت سرکلاس بیام.سر جام

نشستم، درست کنار فاطمه.

فاطمه تنهادختری بود که توکلاس مثل عروس ها آرایش می کرد. باوجود اینکه ظاهرمون متفاوت بود، ولی خیلی باهم صمیمی بودیم.

برگه هام رو همراه مدادم ازکیف دستیم بیرون آوردم و آماده شدم واسه تمرین هایی ک استاد فرجی پای تخته می کشید.

استاد که شروع کرد به تمرین جدید دادن، پچ پچ کردن های فاطمه هم شروع شد:

ـ وای ماهرخ، اگه بدونی صبح کی رو دیدم؟


romankadeh1.ir | @romankadeh1