#بت_پرست_پارت_1

مقدمه:

پرسید:دوستم داری؟...

گفتم:نه...

گفت:لابد تو هم ادعا داری عاشقمی...

گفتم:نه...

و رفت و من بی ادعا می پرستیدمش...

بتم بود...

فصل اول

سردم بود... شروع کردم غر زدن به خودم...

-چرا هوا اینقدر سرده؟... بالا شهرم که انگار سردتر از بقیه جاهاست...

جاده ها، مردم، ماشینا... همه چی فریاد می زد که اینجا بالا شهره...اکثر ماشینا توشون یه دختر و یه پسر جوون بود...اکثرا نصف موهای دخترا بیرون بود...پسرا هم اکثرا آرایش کرده و ابرو برداشته....اینجا تهران بود...البته بالا شهر تهران...کلی فرق با پایین شهر و شهر های دیگه داشت... انگار مردم بالا شهر تهران ایرانی بودن و بقیه شهرستانی...

همونجا کنار خیابون وایساده بودم که یکی بیاد منو سوار کنه... اوایل آبان بود ولی هوا یه نمه سرد بود...صدای بوق یه ماشین اومد....برگشتم دیدم یه سوناتا سورمه ای بود ....شیشه هاش دودی بودن...نمی شد توشو دید کی سوارشه....دلم می خواست سوار شم ولی جذابیت نداشت....اولش باید یه خورده حرف می زدیم...

جذابیت هم شده بود یکی از بزرگترین مشکل هام....تو دنیایی که صداقت حرف اولو نمی زد جذابیت می زد...البته پول که جای خود داشت....باهاش می شد جذابیت خرید...ولی جذابیت کمک می کرد پول بدست بیاری...

romankadeh1.ir | @romankadeh1