#بناز_پارت_1

: بناز بلند شو امروز مثلاً روز عروسیته باید بری آرایشگاه.

به پدر نگاهی کردم, ازش خیلی بدم می اومد اصلاً دوستش نداشتم, اول مادرم و زجر کش کرد و حالا نوبت من بود : هر کی من و می خواهد همین جوری بخواهد .

بابا : بناز بلند شو, بسام بیاد عصبانی میشه.

: به درک

بابا بزور از جام بلندم کرد دستم و از توی دستش بیرون کشیدم.

: چیه می خواهی منم مثل مادرم بکشی!

بابا : من مادر تو نکشتم

: تو نه, هووی مامانم ، مامانم کشت ، کاش الان باپیر اینجا بود بعد میدیدم بازم بهم زور میگی.

بابا محکم زد توی گوشم : پاشو تا سیاه و کبودت نکردم.

با اکراه به طرف در رفتم زنم عمو اونجا منتظرم بود بهش نگاهی کردم و از کنارش گذشتم

بابا : مراقبش باش نمی خواهم آبروریزی کنه و آبروی ما برادرها رو ببره

زن عمو : چشم حتماً مراقبشم حسن آقا

مانتو پوشیدم و رفتم پایین, بسام جلوی در منتظرم بود و با اخم نگاهم می کرد : چرا دیر کردی!

: به تو چه!

از کنارش گذشتم که : بعداً میگم!

برگشتم طرفش : الآن بگو منتظرم.

زن عمو زود دستم و گرفت به طرف ماشین برد : دختر چرا اینقدر دنبال دعوا می گردی! کاری نمی تونیم بکنیم . خودت می دونی دوست ندارم با بسام ازدواج کنی چون می دونم مثل سگ می مونه ولی چاره ای ندارم باید ساکت باشم .


romankadeh1.ir | @romankadeh1