#_به_من_بگو_لیلی_پارت_1

بعضی از صبح ها جوری از خواب بیدار میشیم که دقیقاً یه حسی بهمون میگه امروز قراره یکی از اون روزهای مزخرف و تکراری باشه. یکی از اون روزهایی که از قبل می دونیم قراره حرومش کنیم ولی بر اساس یه قانون ننوشته، از تخت بیرون میاییم و همون کارهایی رو می کنیم که ازمون انتظار میره.

26 شهریور برای نسیم یکی از همون روزها بود. گرچه هنوز نمی دونست چه اتفاقی انتظارش رو می کشه... مردی که مسئول رسیدگی به کفن و دفن ربابه خانوم بود، جلوتر اومد و گفت: شما تنها کس و کارشی؟

نسیم آهسته جواب داد: نه، اگر کس و کار داشت که تو کهریزک نمی مرد.

- پس...

- من یه زمانی کمک کردم که پذیرش بگیره... گاهی بهش سر می زدم.

- بله. خدا بیامرزدش.

- خدا رفتگان همه رو بیامرزه.

- کار من تموم شده... شما تشریف نمی برید؟

- میرم... شما بفرمایید!

مرد خداحافظی کرد و رفت. نسیم دوباره بالای قبر تازه ایستاد و آهی کشید. برای خاکسپاری فقط چند تا غریبه از دور و اطراف قبرستون شرکت کرده بودند. نه تاج گلی، نه خیراتی های آنچنانی. فقط دسته گل و ظرف خرمایی که نسیم آورده بود. از این همه بی کسی دلش می گرفت اما کاری از دستش برنمی اومد. به پیرمردی که بالای قبر اومده بود، پول داد تا قرآن بخونه. بعد نگاهی به ساعت انداخت. اگر بیشتر می موند، به ملاقاتش دیر می رسید. مشتش رو بالای خاک باز کرد و گلبرگ های توی دستش با ر*ق*ص آرومی پایین افتادند. سمت خروجی این قطعه راه افتاد. پرونده ی زندگی یه آدم به راحتی پرونده ای توی خانه ی سالمندان، بسته می شد و حتی کسی نبود که به خاطرش گریه کنه. دوباره آهی کشید و سراغ ماشینش رفت.

یک ساعت گذشته بود که به آدرس مورد نظرش رسید. نگاه دیگه ای به آدرس روی برگه انداخت، بعد به ساختمون مجتمع. کمی از پرفیومی که تازه خریده بود روی گردن و شال زیتونیش پاشید و شیشه ی دایره ای شکل رو داخل کیف برگردوند. از تیبای هاچ بک سفیدش پیاده شد و یک راست به طرف در مجتمع رفت. نفس عمیقی کشید تا کاملاً از حس و حال قبرستون بیرون بیاد. به هیچ وجه نمی خواست روحیه اش به دیگران منتقل بشه. مخصوصاً وقتی برای اولین دیدار می رفت. زنگ واحد 5 رو فشار داد و منتظر موند. چند ثانیه بعد صدای مردونه ای به گوشش خورد: بفرمایید؟

- سلام! آقای شفیق؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1