#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_1


به نام آنکه زیبائی را آفرید.

گلهای رزی را که از باغچه ی همیشه با صفای خانه تان چیده بودم را دسته کردم و زیر چادرم پنهان کردم.

می دانستم مادرت از دستم دلخور خواهد شد….می دانی که ….با اینکه می دانستم این دلخوری های کمرنگ

پیش خواهد آمد.همیشه نمی توانستم جلوی خودم را در مقابل چیدن گلهای باغچه بگیرم….

البته تو هم که از این گل چیدن های من بی نصیب نمی ماندی.

در حیاط را باز کردم دیرم شده بود،باید هر چه زود تر خودم را به مدرسه می رساندم.

تو که قصد گشودن در را داشتی دیدم.لبخند بر لبهایمان نشست.

پاسخ سلامم را چون همیشه با مهربانی دادی.

نگاهی به گلهای درون دستم انداختی،و باز هم زیباترینشان را برداشتی،و بوئیدی و گفتی:چه خوشبو و خوشگله …عین خودت.

خندیدم:دیرم شده صفا جون…. میشه منو برسونی؟

چشمهای سبز سبزت خندید:می تونم بگم نه؟

با تو بودن را بر من منع می کردند.اما من آن را دوست داشتم….

تو برایم یک دوست و حامی بزرگ بودی….

من به بودن و دیدن و مهربانی هایت عادت داشتم.

من نمی توانستم حرف بزرگتر ها را مبنی بر اینکه دیگر بزرگ شده ام و باید از تو فاصله بگیرم را بپذیرم.

آنها به تو اعتماد داشتند و منعت نمی کردند ولی مرا… بچه می دانستند…از این می ترسیدند که احساسات پاک و کودکانه ام کاری به دستم دهد که نباید.

ولی من در حال و هوای خودم بودم.

حال و هوائی پر از شور و شوق جوانی.

تو را نمی دانم.

به راستی هم نمی دانم.

احساست به خودم را نمی خواندم.


romankadeh1.ir | @romankadeh1