#باورم_شکست_پارت_1


حقیقت زیر سایه ی واقعیت پنهان می شود و داستانی رقم خواهد زد از زندگی ما انسانها
موهای بلند همچون شبش را با آرامش شانه ای کشید و پشت گوشش فرستاد. نگاهی به خود انداخت . ذهنش پر بود از نبودن های که باید می بودند ولی... آشوبی که به زندگیش نشسته بود ،خانه را ویران کرده بود. قصه ی زندگیش در عین سادگی کلافی بود سر در گم. زندگی ساده اش گاهی با نبودن ها چنان به سیاهی می نمود که حتی اسمش را هم حق خودش می دانست؛ اسمش هم با سیاهی و ظلمت عجین بود ، یلدا...

از قصه های ریز و درشت خان جون شنیده بود پدرش عاشق اسم یلداست . دخترکی که در آخرین شب پاییز در سلام و صلوات خان جون و دردهای مامان فهمیه و بی تابی های بابا علی ، پا به دنیا گذاشت ؛ می توانست یلدای دل بی قرار بابا علی و مرهم زخم زبان های مردم نا اهل به مامان فهیمه و نور چشم تابان ها باشد.

نگاهی به قاب روی میز انداخت که مزین بود به عکسی که یادگار تمام عمرش بود؛ بابا علی و مامان فهیمه . به قول خان جون بابا علی اش کم کسی نبود، یک پارچه آقا و محبوب اهل محل. یک خان جون بود و یک علی.

مامان فهیمه هم دخترک ساده و آرام همسایه که هنوز با مرور زمان و گذشت ایام خان جون با یادآوریش گل لبخند روی لبانش می شکفت و آهی از حسرت می کشید. دخترک همسایه نرم نرمک دل علی را نرم کرد و تک مهمان خانه ی دل علی شد. اما حیف که دست زمانه گل چین خوبی بود و به آنی دخترک ، هم قلب و همراهش را تنها گذاشتند.

از وقتی یادش می آمد یا دستش گیر، پر دامن پر گل خان جون بود یا دستان قدرتمند پدر جون.
مامان فهمیه و بابا علی برای یک عمر در قاب بالای گنجه ی اتاق نشیمن جای گرفتند تا هر وقت دخترک از کنارش رد شد آهی از سر حسرت نداشتنشان بکشد و خان جون نگاهی با حسرت به قامت دختر بیندازد و قلبش خون شود.
تکانی به خود داد و از افکارش فاصله گرفت.


romankadeh1.ir | @romankadeh1