#بانوی_کوچک_پارت_1


بازم نگاه خستمو میدوزم به دورتادور باغ . بایه نفس عمیق حجم زیادی از هوای سرد اواخر پاییزو وارد ریه ام میکنم . من عاشق این باغ شده بودم . روی تاب نشسته بودم که درب اتوماتیک عمارت بازشد و ماشین مشکی رنگ بزرگی وارد حیاط شد . من این ماشینو خوب میشناختم . به راننده نگاه کردم سعید بود پسر مشهدی رحیم و رباب خانم که حالا بعد از سربازی شده بود راننده ی اقا . نگاه متعجبمو به ماشین دوختم سابقه نداشته اقا بدون خبر واسه ناهار بیاد خونه حالا لابد خبری شده بود که اقا واسه ناهار اومده . ماشین جلوتر اومد و نزدیک من ایستاد و در ماشین باز شد و اول ازهمه کفشهای مشکی واکس زده اش رو بیرون گذاشت بعد پیاده شد . مثل همیشه تیپش عالی بود با کت و شلوار ابی نفتی براقی که پوشیده بود واقعا جذاب شده بود . سرمو بالا اوردمو چشم دوختم به موهای مشکی براقش که فقط کمی اطراف شقیقه هاش سفید شده بود نگاهمو اوردم پایین ترو دوختم تو چشماش و غرق چشمای مهربونش شدم . صورت جذابش که هنوز تو مرز 40 سالگی می تونست خاطرخواه های زیادی رو دنبال خودش بکشه و من دختر 22 ساله ای بودم که هنوز هم نمی دونستم چه تقدیری منو به اینجا کشونده . غرق شدم توچشماش و یادم رفت سلام کنم دلم هوای گذشته رو داشت نگاه مهربونش دلمو لرزوند باصدای سلام سعید یه دفه به خودم اومدم و نگاه ازش گرفتم من داشتم چه غلطی میکردم اروم مثل همیشه با سر سلام دادم و اون با یه لبخند مهربون اومد سمتم مثل همیشه فاصله رو رعایت کرد و گفت : سلام عزیزم هوا سرده , بیرون چیکار میکنی ؟بریم تو

جوابشو ندادم , حتی جواب سلام رحیم رو هم ندادم , راه عمارتو در پیش گرفتم وقتی واردخونه شدم موجی از هوای گرم خونه که به صورتم خورد باعث شد به خودم بلرزمو تازه بفهمم که بیرون چقدر سرده . بی توجه به رباب خانم که ازم میپرسید : خانم ناهار حاضره اقاهم اومدن غذارو بکشم ؟

راه اتاقمو پیش گرفتم چرا این زن هنوز بعد از 4 ماه نمیفهمید که من خودمو خانم این خونه نمی دونم , چرا با اینکه میدونست جوابشو نمیدم بازم سوال پیچم میکرد ؟

برگشتمو نگاهمو دوختم به رباب و گفتم : به اقا بگو من ناهار نمی خورم کسی مزاحمم نشه ...

رفتم تو اتاقمو خودمو به تخت رسوندم روی تخت نشستم و نگاهمو دوختم به عکس روی پاتختی من و مامانم و بابا و سامان . یه خانواده ی دوست داشتنی و یه زندگی دوست داشتنی چی شد که به اینجا رسیدیم نمی دونم ...

بازم یاد سامان باعث شد که چشمام پر از اشک بشه دلم گریه میخواست اما دوست نداشتم گریه کنم نفسمو توی سینه حبس کردمو سعی کردم با قورت دادن اب دهنم بغضمو فرو بدم اما نشد نفسم گرفت بازم باعث شد که این درد لعنتی دوباره سراغم بیاد نفسم که گرفت دست انداختم که اسپریمو از روی پاتختی بردارم که ازدستم لیز خوردو افتاد زمین . داشتم خفه میشدم باید خودمو به در میرسوندم و کمک میخواستم امانمی شد , نمی تونستم , چشمم جایی رو نمی دید از روی تخت که بلند شدم دوقدم به سمت در رفتم اما یه دفعه چشمام سیاهی رفت افتادم زمینو دیگه هیچی نفهمیدم ...

بازم خواب اون روزا رو میدیدم صدای جیغ مامان می اومد اطرافم پر بود از صدا چهره ی سامانو میدیدم , نگاه بغض دار مامان جلوی چشمم بود و اطرافم پرشده بود از صدا . دوست داشتم بخوابم حسرت یه خواب شیرین به دلم مونده مونده بود . همش احساس گرما داشتم صدا می اومد یکی داشت اسممو صدامیزد مامان داشت جیغ میکشید بابا روی زمین افتاده بود و صورت سامان غرق خون بود......

- ساره , ساره , عزیزم

یکی داشت منو صدا میزد . باسوزش دستم از خواب پریدم . تمام بدنم عرق کرده بود نگاهمو دوختم به قطرات سرمی که وارد رگهام میشد . تواتاق خودم بودم . بازم اون صدای مهربون اومد

-بیدار شدی عزیزم , خواب بد میدیدی ، ناخوداگاه چشمامو بستم که نبینمش با چشم بسته اخم کردم چونه ام لرزید و اشک ناخوداگاه ازگوشه ی چشمم سرازیر شد . دستی که رو موهام نشست باعث شد چشمامو بازکنم و اون نگاه مهربونو خیره به خودم ببینم صدای مهربون با لبخند مهربونی که گوشه ی لبش بود اروم اشکمو پاک کرد و گفت:

- چی شده عزیزم ؟ چی باعث شده بازم چشمای قشنگت ببارن ؟

- می خوام بخوابم اما صداها نمی ذارن .

نشست کنارم روی تخت و تکیه داد به بالای تخت بعد اروم اروم موهامو نوازش کرد و دستمو تو دستش گرفت و گفت:

-اروم بخواب که من اینجام نباید از چیزی بترسی مطمئن باش دیگه صدایی نمیاد .

romankadeh1.ir | @romankadeh1