#باغ_پاییز_پارت_2


-مگه میشه یادم رفته باشه . نپرسیده میدتونم حدس بزنم که داشتی به چی فکر می کردی...

لبخندم رو پررنگتر کردم و گفتم:

-ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم ..

-پاییز چرا اینقدر به زندگی با بدبینی نگاه میکنی؟ به خدا زندگی با همه سختی هاش خیلی قشنگه .

رو از روبه رو گرفتم و به صورتش نگاه کردم .چشمهای بادومی عسلیش و موهای لختش که روی شونه اش ریخته بود چقدر بهش میومد . دوباره مثل بچگی هام فکر کردم که چقدر بهار شبیه عروسکم . تنها عروسک پارچه ای که مامان خودش برام درست کرده بود .

-بهار این تویی که خیلی خوشبینانه به زندگی نگاه میکنی . نگاه کن . یه نگاه به دور و برت بکن . ببین کجا داریم زندگی می کنیم .

بهار دست من رو ول کرد و رفت روبه روم ایستاد . دو طرف دامنش رو به دستش گرفت و شروع به چرخیدن کرد . چرخید و خندید . خندید و چرخید . بعد که آروم شد . صورتش از شدت خنده قرمز شده بود . خنده ام گرفت . به سمتش دویدم .دو تا دستاش رو توی دستم گرفتم که گفت:

-پاییز نگاه کن . ببین چقدر اینجاها قشنگه . این مهمه .ببین ما بین این همه درخت بزرگ شدیم . ما بین گلهای سرخ و یاس بزرگ شدیم . بو بکش . بو بکش ببین چقدر بوی خوبی میاد . وای پاییز گوش کن. ببین میشنوی ؟ همونی که من میشنوم رو تو هم میشنوی؟ این صدای پرنده هاست . صدای جیک جیک مستون اونهاست .وای پاییز تو چطور این همه زیبایی رو نمیبینی؟

سرم رو بلند کردم و به درختهای سر به فلک کشیده باغ خیره شدم . بهار راست میگفت این باغ اونقدر زیبا و قشنگ بود که حد و حساب نداشت . اما چقدر زیبا بود ؟ به چه اندازه ؟ شاید بهار راست میگفت . شاید از بس سرم تو اعداد و ارقام بود یادم رفته بود که زیبایی ها رو با اعداد تخمین نمیزنن . ولی نمیتونستم دست خودم نبود . نگاهم که به ساختمون ته باغ افتاد . لبخندم روی لبم ماسید . دست بهار رو فشردم و گفتم:


romankadeh1.ir | @romankadeh1