#بچه_مثبت_پارت_1

- هوی!

-کوفت بی ادب، چته؟

- طرف اومد. بدو مِلی، اومدش.

-ایول، من که حاضرم، بشین و تماشا کن.

موهای وحشیم رو با فشار زیر مقنعم فرستادم ولی از اون جا که یه عالمه ژل و تافت روشون خالی کرده بودم به هیچ صراطی مستقیم نبودن و از جاشون جم نمی خوردن، بنابرین بی خیال حجاب و این حرفا شدم و به سمت اون که حالا تو یک قدمیم بود، برگشتم.

صدام رو کمی کلفت تر از حد معمول کردم و گفتم:

- سلام علیکم برادر.

جا خورد و فقط یک ثانیه نه بیشتر نگاهش رو به چشمام دوخت و من تونستم چشمای خیلی مشکیش رو ببینم. طبق معمول همیشه نگاهش رو به کفش هاش دوخت و جواب سلامم رو داد و خیلی مودب گفت:

- فرمایشی داشتید؟

با صدایی که از زور خنده کمی بلندتر از لحن اولم بود گفتم:

- بله، می خواستم بدونم شباهت من و کفشاتون چیه که تا منو می بینید یه اونا نگاه می کنید؟

صدای خنده ی دوستام بلند شد. بدون این که نگاهشون کنم دستم رو به نشونه ی سکوت بالا بردم و با دست دیگم که تو مسیر نگاه برادرمون قرار داده بودم، شروع به زدن بشکن کردم و گفتم:

- ببین با حرکت دستم سعی کن نگاهت رو بالا بیاری تا بهت نشون بدم دقیقا کجام.

زیر لب "استغفر ا..." گفت. سرش رو بالا آورد البته نه با حرکت دست من که دقیقا جلوی صورتم قرار داشت، بلکه جهت نگاهش به سمتی بود که می تونم قسم بخورم حتی یه مگس مونث هم از اون جا رد نمی شد.

پوفی کشیدم و گفتم:

- نه داداش من، این طوری نمیشه. حتما پیش یه متخصص بینایی و یکیم شنوایی برو چون این بار با صوتم نتونستی پیدام کنی.

و بشکن دیگه ای زدم.

- فرمایشتون رو نگفتید.

در حالی که از این همه متانت و صبرش پوزم در آستانه ی کش اومدن بود، گفتم:

romankadeh1.ir | @romankadeh1