#از_تو_میگریزم_پارت_1

شب بود و تاریکی شب شهر را تسخیر کرده بود. ضربه های قطره های باران روی شیشه ها هر لحظه تندتر می شد. قطره های باران به شیشه ها می خوردند ولی آرام پایین می آمدند. گویی تسلیم نگاه زیبای دختری می شدند که پشت پنجره ایستاده بود. صمیم آرام و دوست داشتنی از پشت شیشه ها به باران نگاه می کرد. باران را دوست داشت... پشت پنجره می ایستاد و به زمزمه های عاشقانه آسمان با زمین گوش می کرد. تصویر صمیم روی شیشه ها تابلویی فریبنده ساخته بود. چشم های آبیش با رگه های ظریفی از کهربایی در سیاهی شیشه ها می درخشیدند . چشم هایش مانند آسمانی پاک بود که رگه هایی از غروبی زود هنگام به آن زده است. چشم هایش که پر غرور و آرام در زیر سایه انبوه مژه ها می درخشیدند گویی اینه ای از غروب غمگین سرنوشتش بودند. صمیم اما هیچ از سرنوشت و بازی هایش نمی دانست . معصوم و ساده دل در انتظار آینده و رویاهای شیرینش بود... موهای قهوه ای و نرمش را از روی گردن سفید و خوش فرمش عقب زد . موها روی بازوهایش تاب خوردند و نزدیک کمر ظریف و نرمش ارام گرفتند. پوستش به حدی لطیف و شفاف بود که می توانست تلالوی قطره های باران را روی صورتش ببیند. چشم های روشن و خو حالتش با موهای قهوه ای پیشانی صاف و کشیده غرور خاصی به چهره اش می داد ولی پشت آن همه غرور معصومیت عجیبی در چهره اش نهفته بود. مخصوصا وقتی با لب های صورتی و معصومش لبخند می زد. ....صمیم زانوهایش را بغل کرده بود و قطره های باران را روی شیشه ها نگاه می کرد. نسیم در زد و با لبخند وارد شد. صمیم برگشت کی اومدین؟ نیم ساعتی میشه تنها نشستی چی کار؟ با فرشید اومدی؟ اره بله دیگه منم به اندازه تو خوشگل بودم می شستم تو شیشه ها خودم رو نگاه می کردم صمیم خندید بارون رو نگاه می کنم نسیم . نسیم همیشه از اینکه به اندازه صمیم زیبا و چذاب نبود رنج می کشید. هرچند که ازدواج اش با فرشید موفق بود و زندگی زناشویی خوبی داشت اما همیشه منتظر بود شاید بیشتر از خود صمیم منتظر بود تا همسر آینده صمیم را ببیند. نسیم دل نگران این بود که زیبایی صمیم چه امتیازهایی برای ازدواج به او خواهد داد. همسر صمیم بیش از حد به او محبت خواهد کرد؟ یا موقعیت خیلی بهتری خواهد داشت؟ در درون نسیم همه این ها با ارزوهای خوب خواهر بزرگ تری برای دیدن آینده خواهر کوچک ترش همراه بود. نسیم به حریر لباس شب صمیم که از در کمد دیواری آویزان بود دست کشید چه قشنگ! بپوش ببینمش ..اوف نسیم ولش کن لباس دیگه . نسیم اولین مهمانی های رسمی را که همراه پدر مادرش رفته بود به یاد می آورد . چه هیجانی داشت. صمیم آن وقت ها کوچک بود در خانه می ماند و فردا صبح سر میز صبحانه کودکانه می پرسید : نسیم از همه خوشگل تر کی بود؟ نسیم از این سوال خوشش نمی آمد. اخم می کرد و می گفت نمی دونم صمیم دقت نکردم نسیم به چهره صمیم نگاه کرد. صمیم سرش را پایین گرفته بود و با کرک های رو تختیش بازی می کرد. ابروهای کشیده اش با آن بینی قلمی و خوش حالت نسیم را به یاد نقاشی هایی از فرشته ها می انداخت. با خودش گفت: بزرگ شدی صمیم و تو مهمونی های فردا و تو خیلی از مهمونی های دیگه از همه خوشگل تر تو خواهی بود. صمیم یک لحظه متوجه نگاه نسیم شد با لبخند ملیحی آرام پلک زد و گفت: چیه؟ اولین باره منو می بینی؟ اگه تو مهمونی از کسی خوشت اومد مثل الان به بار با اون مژه های مخملی ات نگاهش کن و پلک بزن باشه؟ صمیم خندید نسیم به چه چیزهایی فکر می کنی! نسیم دوباره نگاه دقیقی به لباس انداخت صمیم برای مهمونی هیجان نداری ؟ نه چه هیجانی تا آخر عمرمون می خواهد همین طوری بگذره دیگه نسیم دست به کمر ابرویی بالا داد از کجا معلوم؟ پیشگوی بزرگ صمیم به شیشه ها نگاه کرد هنوز بارون می اومد معلومه دیگه ما داریم گذشته مادرهامون رو تکرار می کنیم. مهمونی های رسمی و پرزرق و برق ادم های بانزاکت و خوش پوش و محترم و با لبخندها و تعارف های دروغی ازدواج با یکی از همون ها و زندگی کردن بین اونها ....مگه چیز دیگه ایه؟ و باز رگ شوخیش گرفت فکر کن چه قدر زندگیه بقیه جذابه ازدواج های اجباری زندگی کنار کسی که دوستش نداری و حتی ازش وحشت داری با شوهر کتک کاری کردن و داد و بیداد هق هق های لند تو شب های تاریک نفرین ها و نفرت ها ....زندگی ما خیلی بی مزه است مگه نه نسیم؟ نسیم قهقه میزد دیوونه صمیم گفت جدی فکر کن نسیم تو تا حالا با تمام وجودت داد زدی؟ صدات رو روی کسی بلند کردی؟ خب نه که چی ؟ به قول مامان یه خانم متشخص که داد نمی زنه همه چیز رومیشه با حرف زدن حل کرد ... همین دیگه زندگی ما آنقدر استاندارد و شسته رفته است که نمی شه توش یه دل سیر جیغ کشید ... با صدای خنده های ان دومادر نسیم در را بازکرد چه خبرتونه ؟ صدای خنده تون تا سالن می اد عزیزم یه کم یواش تر صمیم آه کشید دیدی؟ گریه بلند که هیچی خنده بلند هم قدغنه مادر صمیم با جدیت گفت یه خانوم محترم که با صدای بلند نمی خنده تمام زندگی مادر صمیم صرف این شده بود که مثل یک خانم محترم زندگی کند. البته به نظر او برای محترم بودن باید پول دار می بود. هرچند که خودش در خانواده ای ثروتمند به دنیا نیامده بود اما پدر صمیم هم بر همین اساس انتخاب شده بود مردبا نزاکتی که انقدر پول و پرستیژ داشته باشد که بتوان در مهمانی های رسمی دست انداخت زیر بازوانش و به دیگران لبخندهای فخر فروشانه زد ....ذاتا زنی عصبی بود اما از آنجایی که یک خانم محترم نباید عصبی رفتار کند سعمی میکرد با ملایمت و ارامش صحبت کند....هرچند که نگاهی به چشم های ریز و بی قرارش درونیات واقعی اورا به خوبی نشان می داد. مخصوصا وقتی که مرتب به صمیم گوشزد می کرد که معتقد است صمیم هم مثل باید با یک خانواده اصل و نصب دار و متشخص ازدواج کند. صمیم لبخند زد منظورتون از متشخص پولدار بود دیگه نه؟ معمولا در چنین مواقعی صدای مادر صمیم به گوش می رسید چند بار گفتم که یه خانم محترم آنقدر نیش دار حرف نمی زنه وحاضر جوابی نمی کنه صمیم؟

صمیم لباس حریر ابی به تن روبه روی میز توالت ایستاده بود. نسیم دستش را روی چهارچوب در گذاشته بود و نگاهش می کرد وای چه خانم خوشگلی با یه خورجین قلب عاشق می خوای برگردی خونه دیگه؟ صمیم به اینه نگاه کرد. رژملایمی به لب هایش زد و گوشواره های باریک و پرنگینش را مرتب کرد . دستی به موهای لطیفش کشید و همین طور که کفش هایش را می پوشید گفت وای نسیم من به این کفش های پاشنه بلند عادت ندارم زمین نخورم؟ نسیم خندیدیه کم تو خونه تمرین کن آبروریزی نکنی خدمتکار در زد و وارد شد پدر مادرتون پایین منتظر هستن تشریف نمی آرین؟

romankadeh1.ir | @romankadeh1