#اشک_آتنا_پارت_1

نسیم خنک پاییزی لابه لای موهامونوازش میکردروی آلاچیق خونه بی بی جون نشسته بودم وبه گذشته فکرمیکردم به اون سالهایی که پدرومادرم به شمال سفرکردنندوچون من امتحان ترم داشتم خونه ی بی بی جون موندم اماای کاش منم باهاشون رفته بودم چون اونادیگ هیچوقت برنگشتنوخبرفوتشون رسیدوبعددوروز جنازشون روتحویل مادادن ومراسم خاکسپاری برگزارشد هیچوقت اون لحظاتویادم نمیره که همیشه پسرخالم عرشیاکنارم بودهمونجاازعلاقه ام نسبت بهش باخبرشدم وقتی بهم دلداری میدادو وجودم سرشارازارامش میشدحالابعدگذشت دوسال نگران عرشیایی هستم ک قراره فرداجواب کنکورش بیاد.عرشیادوسال ازمن بزرگتره وبخاطررشته موردعلاقش دوباره کنکور داداودوست داره دندون پزشکی قبول بشه ومن ازاین واهمه دارم ک نکنه عرشیایی که دوسال همه چیزم شده حالابه شهردوری برای ادامه تحصیل سفرکنه ومن توی بی خبری بمونم اماحالاکه عرشیا یه پسرقدبلندوچهره مردونه وزیبایی داره ودورش پرازدخترای فامیل هست احساس میکنم بعدمرگ خانوادم فقط به من ترحم میکنه وبه دختربیمارورنگ پریده ای مثل من اعتنایی نمیکنه.من از مادرزادی ناراحتی کلیه داشتموروزبه روز ازاین وضعم بیشتررنج میبرم گاهی باخودم میگم که من حق زندگی کردنو ندارم وعرشیا یه زن سالم وسرحال میخوادنه مثل منک هرروزضعیفتراز دیروز میشم وقطرات الماس چشام روی صورت ظریفم هجوم میاره...باصدای بی بی جون به خودم اومدم.

بی بی:اتنا دخترم بیایکم باهام کمک کن این سبزی هاروپاک کنم عزیزم کمرم دردمیکنه.

من:باشه بی بی جون.

اشکاموپاک کردمو از روی الاچیق بی بی جون که فرشهاش هنرمنوبی بی جون بودبلندشدمولباساموتکون دادمو ازحیاط بزرگوسرسبز خونه ی بی بی حرکت کردم وبه درورودیه حال رسیدم...

به در ورودیه حال رسیدم...

من:سلااام بی بی جووونم حالت خووبه؟

بی بی:مرسی اتنای گلم بیا کمک دستم.

کنارش نشستم به صورت چروکیدش نگاه کردم بی بی جونم بااینکه پیربودبازم زیبایی خودشو داشت...

شروع کردم باهاش کمک کردن...

بی بی:دخترم اتنا؟

بی بی:دخترم اتنا؟

من:جانم بی بی

بی بی:امشب قراره خاله اینا بیان میتونی غذاهارو میزون کنی؟

من:چرا که نه بی بی جونم شما استراحت کنین...

باحرف بی بی اینقدر خوشحال شدم ک به فکرغذا نبودم عرشیا یه خواهرچهارساله به اسم سوگل داشت که خیلی هم شروشیطون بود...

وقتی سوگل میومد حسابی باهم بازی میکردیمو عرشیاهم سربه سرمون میزاشت...


اروم به سمت اشپزخونه رفتم تصمیم گرفتم قرمه سبزی وفسنجون درست کنم اخه غذای مورد علاقه ی عرشیا فسنجون بود...


romankadeh1.ir | @romankadeh1