#آن_ها_در_تاریکی_حضور_دارند_پارت_1

مقدمه

داستان درباره ی پسری به اسم آیدن هست که در گذشته به فعالیت جن گیری مشغول بوده و بعد از زیاد شدن ازار و اذیت ، جن گیری رو کنار میزاره اما اجنه دست از سرش برنمیدارند تا اینکه...

_دارم بهت میگم آیدن این یه فرصت طلاییه ، نباید از دستش داد.

کاسه را از روی اپن برداشتم و به طرف گوشه ی اشپزخانه حرکت کردم و کمی از آب داخلش را کنار گاز ، در گوشه ی دیوار ریختم.

نگاهم را از روی اب جاری بر روی موزاییک های سفید گرفتم و با عصبانیت به چهره اش خیره شدم.

_ببین نیما ، واقعا نمیفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی ، من از این کار کشیدم بیرون بسه دیگه.

شروع به حرکت کردم و از کنارش گذشتم و به طرف گوشه ی هال راه افتادم .

کنار مبل ، کمی اب در دستم ریختم و روی فرش پخش کردم ، درست در گوشه ی دیوار.

از پنجره نگاهی به جلوی در انداختم و با دیدن آقای فریدی اخم هایم ناخواسته درهم فرو رفت.

_واقعا از این یارو فریدی متنفرم.

نگاهی از گوشه ی چشم به چهره ی بامزه اش انداختم ، لبخند محوی روی لب هایم پدید امد.

به طرف اتاق سمت راست خانه حرکت کردم و واردش شدم.

بی توجه به بهم ریختگی ، به طرف گوشه ی اتاق حرکت کردم.

از کنار تخت خواب تک نفره رد شدم و به اینه ی رو به روی تخت خیره شدم.

دستی به موهای قهوه ایم کشیدم و چشمان سیاهم با رضایت کامل روی بینی و لب های متوسطم در حرکت بود.

ته ریشم را آهسته لمس کردم و چشمکی به تصویر درون اینه زدم.

رو به روی کمد دیواری ایستادم و کمی اب روی زمین ریختم.

چرخیدم و به طرف در خروجی حرکت کردم و از اتاق خارج شدم.

نیما روی مبل زرد رنگ هال ، رو به روی تلویزیون نشسته بود و با دقت به صفحه خیره شده بود.

شانه ای بالا انداختم و به طرف اتاق دیگر حرکت کردم.

romankadeh1.ir | @romankadeh1